دختر جوانی که داشت به قصد کشت خواهرش را که روی تاب نشسته بود هل میداد.دو سه تا بچه که معلول جسمی بودند و هیکل آزار دهنده ای داشتند یا حداقل اینطور بنظر می آمد!دست ها و پاهای نحیف و کوتاه.بدنی قوز کرده و استخوانهایی که انگار درهم له شده بودند. نگاهشان نکردم.خودم هم جایشان بودم خوشم نمی آمد بشوم بازیچه ترحم قلب دیگران.

شب آخر بود... حداقل امید داشتم که سروکله اش پیدا شود.نشد!به همین ضدحالی!

اتفاقی بود که در نظرم باید می افتاد هرچند نیفتاد:)

اینها مهم نبود... نمی توانست خوشبختی حالای من را خراب کند.

شما اسمش را میگذارید «دور دور».کلا خوشتان می آید روی همه چی اسم بگذارید!

خلاصه که دور دور  خوبی بود واینا.

با نظریه های مزخرفتان کاری ندارم.اما ماه تمام مدت داشت باهام می آمد.بهش گفتم صورت گرد خیلی بهت می آد!

ماه فقط کله ست،نه؟! ...

ماه باهام می آمد و من خوشحال بودم.زندگی ام را،زندگیه حالا ام را با تمام عیب هایش دوست داشتم چون خدا بهم داده بود.چون خدا وقتی یک چیزی بهت بدهد حکمتی دارد و چون عادل هم هست حتما خوشبختی را یک گوشه از عمرت جا می دهد.

شاید خوشبختی ام را گذاشته باشد برای ده روز آخر عمرم در حالی که هفتاد و سه سال دارم.من صبر میکنم.ارزشش را دارد.خوشبختی اگر خوشبختی باشد در هفتاد وسه سالگی هم مزه می دهد.هر چند خمیده،هر چند بی دندان باشم!

حالا خوشحالم و دلیلی برای خوشی ام ندارم!

شاید خوشبختی از حالا دارد شروع می شود!:)

عکس:«هم خود راننده و هم ماشین،بنوعی توی آن جاده خاص بود.احساس میکردم همه برایش راه باز میکنند.شاید هم واقعا اینطور بود!چون هم سرعت کمی داشت و هم اصلا سبقت نمیگرفت.تازه با تلفن هم حرف میزد!*