میگفت:«مرگ و تولد،مثل دوتا عاشق سینه چاک اند.ما بدنیا می آییم که فاصله بینشان را طی کنیم و آنرا کم و کم تر کنیم.آن دوتا که به هم رسیدند،وقتمان ته می کِشَد.به این میگویند مُردن! مابین آن، کمی هم زندگی می کنیم»

مدام میخواستیم یک نفر بیاید تا شروعمان کند،تا با او شروع شویم.ادامه دهیم.باهم این فاصله را طی کنیم.

همیشه میگفت:«خودخواه نباشید.بگذارید به روش طبیعی خودشان به هم برسند. دخالت در این فاصله،جاودانگی ای را که شایسته تان است،ازتان دریغ میسازد.»

زندگی یه عالمه آدم را تو خودش جا داده بود.هر زمان،یک احساس جدید را تجربه میکردی.هر کسی به سهم خودش از سیبِ زندگی گاز می زد.

آدمها تو راهروهای سرنوشت مدام به هم میخوردند و اینطوری بود که«اتفاقات»خلق شدند.دو دهه از زندگی مان می گذشت، هیچ کس نبود که بتواند شروعمان کند.تام سایر ،روی نرده های چوبی تازه رنگ شده لم داده بود و به سیب گاز میزد.خیال می کرد زندگی اینطوری دارد می گذرد.هیچ هم خبر نداشت او هنوز شروع نشده!

سیب،این میوه ی لعنتی! از همان ابتدای پیدایش بشر،حسابی تو همه چی دخیل بوده.یک روزی،آدم را مست خودش کرده و با اردنگی فرستاده مان اینجا.از همان تویِ آدم،نصف شده.نسلهاست آدمها،دنبال نیمه گمشده اند.  در  زمین چشم می گردانند و زور می زنند تا آنها را بیابند.

دور وزمانه فرق کرده، دیگر بفکر شروع نیستیم.این سیبهای گاز زده حسابی تو گلویمان گیر کرده. 

یک روز هم اگر یکی بیاید تا شروع مان کند،خیلی زود میرود.

دنیای عجیبی شده!... آدمها با تیغ، فاصله را از بین میبرند!