دراکولا

دراکولا

شبانه های خالی

بگذار کنارت بنشینم؛با من بگو از تمام ناگفتنی ها...

۶۶ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

اندوه نگفتن ها

یک روز سرد بهاری ست؛ روزهای بهاری که سرد نیستند.هستند؟

من تنها هستم؛ همیشه بودم.حتی وقتی متولد شدم هم تنها بودم.اما این مهم نیست.ماجرا قرار نیست از اینجا شروع شود.

روی نیمکتی آبی نشسته ام؛ زنی با بچه اش و جوانی با کیف مشکی رنگش روی نیمکتهای انطرف پارک نشسته اند.

من چرا باید تنها باشم؟چرا نمیتوانم تنها نباشم؟

جوان با نگاهی شیوا و مرموز نگاهم می کند؛زل زده است به من.متقابلا زل زده ام به او.

من نمیخواهم تنها باشم.میخواهم کمی تنها نباشم؛ ماجرا باید از همینجا آغاز شود.

هنوز دارد نگاه می کند؛ من هم نگاه میکنم. مسخ شده ایم انگار.

پایان تنهایی شروع ماجرا ست.

هفت دو چرخه سوار از بینمان رد میشوند.

جوان نیست؛رفته است؛ هیچوقت نبوده است...

تنهایی پایان ندارد؛ هیچوقت تمام نمیشود.حتی وقتی تنها میمیری.

الحاقیه: شاید هرگز نتوانم " تو" باشم. اما میتوانم "خودم" باشم. و این سخت ترین کاریست که یک نفر میتواند در قبال خودش انجام دهد. حتی از "تو" بودن هم  دشوار تر است.

۴۹ ـُـمین روزِ سال ۸
کنت مونت کریستو

ما هیچوقت نمیتوانیم همه چیز را بدست بیاوریم؛و نباید هم همه چیز را بدست بیاوریم.چون در حال حال حاضر تمام آنچه که باید باشیم و هر آنچه که برای رسیدن به کمال در زندگی مان نیاز داریم هستیم.

و اگر فکر می کنید که برای رسیدن به موفقیت و کمال به چیزهای دیگری نیاز دارید-به هر آنچه که ندارید-این یعنی از داشته های خود راضی نیستید.و فردی که نتواند ارزش داشته های خودش را بداند به هیچ چیز دیگری هم نیاز نخواهد داشت.زیرا اگر چیز جدیدی هم بدست بیاورد نمیتواند قدرش را بداند...

۳۱ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

ابد و یک روز

از ستاره ها میگفت؛از ستاره شدن. 

شب شد؛ستاره شد؛

من ماندم و یک ابدیت روز.

۳۶۴ ـُـمین روزِ سال ۱۴
کنت مونت کریستو

تکرار بی نهایت ناگفته ها


بی نقص ترین سخنان،به سکوت می گرایند.



۳۶۲ ـُـمین روزِ سال ۷
کنت مونت کریستو

سیگار های ته کشیده،فنجانهای خالی.

همه چیز از یک فنجان قهوه شروع شد.پالتوی مشکی بلندی پوشیده بودم که تا زانوهایم می رسید و کلاه پشمی ام روی گوشهایم را گرفته بود.کفشهای کهنه ام،با هرقدمی که برمیداشتم در برفها فرو می رفتند.فشرده شدن برفها،صدای جالبی میداد.قدمهایم را محکم تر برداشتم تا صدایش بلند تر شود.

پشت میزی نشستم.میزی بود که هرشب ام را پشتش میگذراندم.تاجایی که از کافه پرتم میکردند بیرون.

پیرمرد ظنین،پشت دخل نبود.پیشخدمت،نیامد تا ازم سفارش بگیرد.آن اوایل هم که می آمد و چیزی سفارش نمیدادم،سرخورده میشد‌.حالا انگار که عبرت گرفته باشد،سراغم نمی آمد؛البته برای بستن دهان آن پیرمرد ظنین،پول میز را حساب می کردم.

آن شب،دلم میخواست قهوه ای سفارش بدهم.جای خالی اش،حسابی توی ذوق می زد.اما بی محلی های ممتد پیشخدمت،منصرف ام کرد.

گوش هایم برای شنیدن صحبتهای دو جوان میز پشت سر ام تیز شد:

-آدم خوبی بود.هیچ فکرشو نمیکردم یروزی بخواد بره.

+چه حرفها میزنی!به خوب وبد کاری نداره.آدما میان تا برن.بالاخره میرن.ربطی به خوب و بد بودنشون نداره؛همه شون میرن.

-فکر میکردم نمیره،بهش نمی اومد بره...

جوان بعد از مکثی ادامه داد:اما میتونست نره.میتونست دیرتر بره؛لعنت بهش.هر کیو میبینم یادش می افتم؛لعنت بهش!

+چرا رفت؟!

-فکر می کرد منو بیشتر از خودش دوست داره؛ازین خوشش نمیومد،باس خاطر همین رفت.یه لعنتی خودخواه بود،آره،یه خودخواه لعنتی!

حس آدمی را داشتم که دارایی اش را جلوی چشمهایش به آتش کشیده باشند.هیچ چیز نداشتم،حتی آنچه را که داشتم.بلند شدم.دزدکی گوش دادن به سگ ناله های یک جوان دلباخته،چیزی نبود که در آن لحظه احتیاج داشته باشم.لحظه ای نگاهمان باهم تلاقی کرد.فکر کردم لابد با دیدن من یاد معشوقه اش می افتد!

جای خالی فنجان قهوه را روی میز خالی گذاشتم و رفتم.

تنها ترین آدم روی زمین،بعد از خودم بودم.

تمام راه،به جاهای خالی فکر کردم.جاهای خالی فرق بین بودن و نبود اند؛آدم را یاد قانون پایستگی انرژی می اندازند:«خلق یا نابود نمیشوند؛تنها از عاملی به عامل دیگر تغییر حالت میدهند»

سیگاری آتش زدم؛اما سیگار ها نمیتوانند جاهای خالی را پر کنند.

۳۶۱ ـُـمین روزِ سال ۲
کنت مونت کریستو

سیزده روز برای خوابیدن.

زمین یکبار دیگر دور خورشید گشت و پدر و مادرم باز فکر کردند مجبورند چمدان ها را برای یک سفر سیزده روزه ببندند.البته اگر قرار بود آنها بجای من این متن را بنویسند هرگز از لفظ «اجبار»استفاده نمی کردند.در واقع آنها هرگز نمیخواهند بپذیرند که مجبورند در چنین زمانی،به چنین سفری بروند.آنها فقط خود را ملزوم به این سفر میدانند؛برای لذت بردن از زندگی،آه!رقص سرمستانه ی باد بهاری،تلاطم امواج دریا که چون آیینه ای شفاف، تصویر ابر های طلایی آسمان را منعکس می کند.و جنگلهای سبز با درختان سر بفلک کشیده که آرامش را برای روح به ارمغان می آورد!اما به هر حال آنها مجبورند به این سفر بروند؛چون همه به این سفر می روند.و آنها هم ۱۳روز تعطیلی دارند که نمی دانند باید با آن چکار کنند! پس ماشین هایشان را معاینه فنی می کنند،از بانک رسید میگیرند تا از بابت موجودی کافی در حسابهایشان آسوده خاطر شوند و فلکه آب و گاز را میبندند و ماهی قرمز هایشان را روی میزی که بتازگی سفره ی هفت سین را از روی آن جمع کرده اند رها می کنند تا بحال خودشان بمیرند و میروند تا  باد دل انگیز و روح نواز بهاری را مثل جارو برقی تا ته ریه هایشان بکشند!

اما من ترجیح میدهم توی خانه بمانم وآب تنگ ماهی ها را عوض کنم و به اندازه ی خودم در به تاخیر انداختن مرگ یک ماهی قرمز کوشا باشم.چون به هر حال ماهی قرمز ها باید بمیرند!

میدانید ۱۳روز تعطیلی با یک دانش آموز خسته چه می کند؟!درست برعکس همان کاری که ۱۳روز تعطیلی با پدر و مادر ها باید بکند.سیزده روز تعطیلی میتواند برهان کافی را به یک دانش آموز خسته بدهد که با خوابیدن میتواند تلافی تمام آن نخوابیدن ها و شش صبح بلند شدن ها و با چشم  بسته مدرسه رفتن ها را در آورد.

و حالا پدر و مادر ها تا چه اندازه میتوانند این موضوع را درک کنند؟!جز این است که چمدان ها را برای سفر های دور ودراز و طولانی می بندند؟!

دوستم خوشحال بود میگفت قرار نیست بروند مسافرت و او میتواند۱۳روز بخوابد!

نمیخواستم توی ذوقش بزنم یا از زندگی ناامیدش کنم،فقط خودم را موظف دانستم تا بهش بگویم:«حالا باید خودت را برای سیزده روز فرار از عید دیدنی ها آماده کنی!»

عید نوروز تونل تاریکی ست که لاجرم باید هر سال از آن عبور کرد.

۳۵۴ ـُـمین روزِ سال ۱۰
کنت مونت کریستو

خلوت نشین خاطره دیوانه منی

سرش را میگیری تهش در میرود،تهش را میگیری سرش؛زندگی را میگویم.

میخواهی دراکولا را روشن نگه داری،تمرینهای ریاضی ات میماند.ستاره ها را خاموش میکنی،خورشید غروب میکند و ستاره های دیگری رخ مینمایند.

نمیدانم کی و کِی این دنیای مجازی را کشف کرده است.اما لابد میدانسته چطور باید همزمان هردوتایشان را مدیریت کند.مثل مردی که دو تا زن دارد؛اما مردها هم نمیتوانند عدالت را رعایت کنند.یعنی اصلا چطور میتوانند؟! برنامه ی تلویزیونی نیست که بخواهند از فلان تا بهمان ساعت،خانه ی اولی باشند؛از بهمان تا فلان ساعت دیگر بروند خانه ی دومی؛امشب اینجا.فرداشب آنجا.

این است که میگویم باید یکی را رها کرد؛دست کم برای مدتی.آدمها یکبار بدنیا می آیند و یکبار هم میمیرند.اما چطور میتوانند دو بار زندگی کنند؟!چطور میشود در دو دنیا زیست؟!تکنولوژی میگوید میشود.اما مفت میگوید؛زر اضافی می زند.به این هم میگویند زندگی؟!یا مَثَل همان روباهی ست که ازینجا مانده و از  آنجا رانده شده است؟!شاید هم از اینجا رانده شده و از آنجا مانده است.فرقی نمی کند؛اصل طرد شدن و تنهایی ست؛اما با تنهایی میشود کنار آمد؛یک نفر پیدا میشود و تو دیگر تنها نیستی.اما طرد شدن فرق میکند.باید بروی بمیری.سرت را روی زمین بگذاری و بمیری؛کنار آمدنی وجود ندارد.

از کجا طرد شده ام؟!از کجا مانده ام؟!جواب در ابهام و وضوح غوطه ور است؛اما مهم نیست؛ما در خلأء ای زندگی می کنیم که با رخدادی آغاز شده است و به رخدادی دیگری خاتمه می یابد و بین این دو -که ممکن است سالها فاصله باشد-خلاءای وجود دارد؛در این خلاء،غوطه وری طبیعی ست.

پی نوشت:‌‌ ستاره ها خیلی مهم اند؛خاصه آسمانی هایشان.

۳۳۳ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

جمله ای بود که به دیوار سالن مدرسه مان زده بودند:«عشق حقیقی در زمان های سختی پدید می آید»

البته که نمیخواهم درباره ویژگی های یک عشق حقیقی و اینکه اصلا عشق چیست و عاشق کیست،صحبت کنم.حتی نمیخواهم بگویم عشق لوس بازی ست؛که البته هست!

اما تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که در این روزگار،عشق نیز بمانند همه ی چیزهای دیگری که سراغ دارم،تحریف شده است.اگر والنتیوس قدیس میدانست که از صدقه سر او،دختر پانزده ساله ای دقیقا در چهارده فوریه،کارت پستالی بامضمون:«ولنتایم(!)مبارک،عشق جاودان من!»همراه با یک بسته شکلات تلخ ۹۸٪ هدیه میگیرد،هرگز فدایی راه عشق نمی شد.یا شاید هم افسوس اینرا میخورد که چرا یک بسته شکلات تلخ به همراه آن نامه ی عاشقانه که برای دخترِ نابینای زندانبان نوشته بود،نفرستاده است؟!

بدیهی ست که شکلات و عروسک،تنها روشهای ابراز علاقه نیستند. و ولنتاین هم نمیتواند دلیل کافی برای خاص شمردن یک روز معمولی-یک روز مثل تمام روزهای سال!- را به ما بدهد.یعنی اصلا چطور میتوان  یک روز را به عشق اختصاص داد و بعد،به سبب اینکه عده ای آن روز را روز عشق معرفی کرده اند،نهایت زور خود را زد تا به اصطلاح عاشق پیشگی را به حد اعلا رساند؟!و اصلا چرا چهارده فوریه؟چرا سیزده یا پانزده فوریه نه؟!

طبق شنود ها،افسانه ها چنین نقل می کنند که هزار و هفتصد و چهل و هفت سال پیش،درست هزاران کیلومتر آنطرفتر،در روم باستان،یک سری اتفاق رخ داده و آدم ها را هم که می شناسید،از همان ابتدای پیدایششان،دوست داشته اند روی همه چیز اسم بگذارند و ازش نماد بسازند.و اینطوری،ولنتاین شکل گرفته است.از آنجایی هم که مردم،فقط میبینند و پیروی می کنند یا میشنوند و پیروی می کنند-بدون اینکه از ریشه و علت آن،کوچکترین آگاهی ای داشته باشند-این نماد تا این اندازه در جهان فراگیر شده است.

دوستی داشتم که از طرفداران پر وپا قرص ولنتاین بود و هر سال هم با یک نفر(!)  این روز خاص را،در یکی از گرانترین کافی شاپ های شهر میگذراند.از همان کافی شاپ هایی که یک تابلوی بزرگ روی درشان آویزان کرده اند که بهت میگوید :«هیچی،پانزده هزار تومان!»یعنی اگر چیزی هم سفارش ندهی و تنها به دیدن روی یار بسنده کنی،باید این پانزده هزار تومان ناقابل را بپردازی!

با اینکه تجربه ای ندارم اما توصیه میکنم اول از همه اینکه،سعی کنید هرگز گرفتار چنین عشق های آبکی ای نشوید و دوم اینکه اگر خدایی ناکرده،کور چنین پدیده هایی شدید،لااقل کتاب هدیه دهید،بگذارید فرهنگ کتابخوانی در کشورمان ترویج شود!


۳۳۲ ـُـمین روزِ سال ۲
کنت مونت کریستو

آوار اگر تویی خرابت هستم.

دلم میخواهد مثل تو باشم.یا دست کم یک روزی بشوم.نمیگویم فردا ولی دلم میخواهد این اتفاق زود بیفتد.مگر یک آدم دو پا که از قضا دو تا چشم و دوتا گوش و دوتا ابرو و دو تا دست هم دارد،چقدر میتواند منتظر بماند؟!اصلا انتظار بکشد که چه؟!اینهمه توی صف نانوایی منتظر ماندیم چه شد،که حالا منتظر بمانیم و چیزی بشود؟

لعنت بر این پراکنده گویی... 

به گمانم این متن به کلامی از مادرم شبیه میشود؛وقتی مرا میدید که با موهای آشفته از خانه بیرون می روم و در آن لحظه می گفت:«انگار با طوفان بر خورد کرده ای!»شاید این نوشته ام نیز با طوفان برخورد کرده است؛همه چیز احتمال دارد؛حتی اینی که من بتوانم شبیه تو بشوم.یک تویِ جدید بشوم.همه من را بببنند یاد تو بیفتند.یعنی همچین هم بعید نیست.حتی بعید ها هم گاهی دیگر بعید نیستند.مثل ملیکا؛دختر بودنش قطعی بود.یعنی دختر بود دیگر!.اما صبح که از خواب بیدار شد دیگر دختر نبود.یعنی دیگر مونث نبود.نمیخواهم وارد جزئیاتش شوم.فقط همینقدر بگویم که دختر نبودنش بعید بود.اما حالا پسر است؛تف تو همه ی نشدنی ها،حالا یک پسر است.اسمش را گذاشته اند ماکان.

حالا میشود من هم یک روز از خواب بلند شوم و ببینم شبیه تو شده ام.یا شاید هم اصلا از جایی بلند نشوم و همانطور بیدار،شبیه تو بشوم.

اما نه؛همچین هم دلم نمیخواهد شبیه تو بشوم.اگر بشوم،دیگر چطور میتوانم از بیرون تو را ببینم و لذت ببرم؟از کجا معلوم که درونت هم بمانند بیرونت باشد؟

نه؛اینرا نمیخواهم.تنها یک صندلی میخواهم تا روی آن بنشینم؛آری،یک صندلی به من بدهید.میخواهم روی آن بنشینم و از دور تماشایت کنم...تا جایی که شبیه تو شوم!

۳۲۴ ـُـمین روزِ سال ۶
کنت مونت کریستو