دراکولا

دراکولا

یک روز یک نفر می آید.ومرا با خود به اوج آسمان می برد!

دریافت

۳۱۰ ـُـمین روزِ سال ۳
کنت مونت کریستو

Did he?!Didn't he?!who's to blame?

از آدمها متنفر بودم.از ماشین ها متنفر بودم.از موتورهای قرمز متنفر بودم.از ساختمان ها متنفر بودم.از کتابها متنفر بودم.

او بود؟!

خودش بود؟!

مسخره ام میکرد؟!یا بهم لبخند میزد؟!

من تنها بودم؛او عشق را بهم بخشید...

او بود؟!خودش بود؟!

چه کسی را سرزنش کنم؟!

چرا میخندید؟!

...

از ستاره ها متنفر شدم.


۳۰۴ ـُـمین روزِ سال ۶
کنت مونت کریستو

:)

وقتی به دیگران اجازه میدهی قضاوتت کنند،فقط اجازه نداده ای تا قضاوتت کنند.آنها را آزاد گذاشته ای تا خردت کنند،له ات کنند،زیر دست و پایشان لگد مالت کنند و در آخر بهشان اجازه دادی با زبانهایشان،نابودت کنند...

۲۹۴ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

آه از زمانه،آه!

میخواستم چیزی بگویم؛تا حرفی زده باشم...

اما یادم رفت... آدم هیچی یادش نمی ماند.همه چی را فراموش می کند.

هیچی به اندازه ی فراموشی زجر آور نیست.

اینکه کسی فراموشت کند،اینهم زجر آور است.آدم را شکنجه می دهد و آدم نمیفهمد.فکر می کند ایراد از خودش است و میخواهد درستش کند.درست نمیشود که هیچ،میپیچد به خودش.و آن آدم،بدتر تورا فراموش میکند!

فراموشی بد دردی ست آقا.و بدتر از آن،فراموش شدن...

اما همچین مهم هم نیست.آدمها بالاخره از صحنه ی روزگار محو میشوند.هم خودشان.هم ردشان.زمان خوب بلد است کار خودش را انجام دهد!

۲۸۵ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد!

عشق،مظهر ضعف و سستی دخترک بود...

عهد کرد دیگر هرگز مبتلایش نشود!

۲۸۵ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

دل می رود ز دستم...

میخواهم کسی را دوست بدارم.میخواهم به یک نفر عشق بورزم بی آنکه تلاشی یا امیدی برای وصال داشته باشم.

میخواهم قلبم را زنده نگه دارم و میخواهم عاشقی را تجربه کنم.عشقی که معشوق نداشته باشد و رنج فراق نباشد و وصال نباشد.عشق باشد و عشق!

همان حس خالص!

۲۷۷ ـُـمین روزِ سال ۱۱
کنت مونت کریستو

:)

ترجیح میدهم هیچ دوستی نداشته باشم؛تا اینکه دوستانی داشته باشم،دیگران آنها را ببینند و مرا قضاوت کنند!

۲۵۵ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

با همان کتاب،روی همان نیمکت،توی همان پارک،زیر همان آسمان

پارک ها،اینها خیلی مهم اند.دست کم برای همچو منی.از بازمانده تفریحاتی ست که برای ام مانده اند.

پارکی باشد و آهنگی که شور زندگی را،از سیم های هندزفری به روانت سوق دهد.تاب نباشد،سرسره نباشد،حتی الاکلنگ هم نباشد.فقط نیمکتی باشد که بتوان روی آن نشست.و چمن هایی که روی آن دراز کشید.و تماشای آسمانی که تنها یک ستاره دارد.بعد خنده ات بگیرد از اینهمه فردیتی که در ستاره نهفته است.و استنتاج کنی ،تنهایی بدیهی ست! وگرنه ستاره که از زیبایی و جلال چیزی کم ندارد.

شبی،همانطور که روی نیمکت پارک نشسته بودم و کتابی از ارنست همینگوی را میخواندم،به صرافت افتادم؛درباره ی سرگرمی های باقی مانده ام و سرگرمی های باقی نمانده ام.

داشتم فکر می کردم چطور از این باقی مانده ها نهایت استفاده را ببرم؟!چطور بر حدت شان بیفزایم تا جایی که به خوشبختی کامل برسم؟!

در همین حیص وبیص،به یاد تمرین های حل نشده ی شیمی افتادم و امتحانی مشقت بار که فردا در کمین ام بود!

با خودم گفتم:که نکند مبادا اجحافی یا اهمالی در حق فرصت های زندگی ام بشود و از درس و امتحانم بمانم.که نکند این وقت کشی های پارک مآب ،لطمه ای به وضعیت درسی ام و سطح نمراتم برساند؟!

بخودم آمدم،دیدم ساعت دوازده شب است.و من سه ساعت تمام روی نیمکت پارک نشسته ام و در پیچ وخم این ذهن مشوش،گم شده ام.

نیازی به تفریح یا تفریحات ویژه  نیست.ذهن ما به تنهایی قادر است بیش از نیمی از اوقات فراغتمان را پر کند.و روح مان را_چنانکه جسم،ساکن است_به اقصی نقاط جهان ببرد و نیز کارهای زیادی انجام دهد.

و من تنها،با همان کتاب،روی همان نیمکت،توی همان پارک و زیر همان آسمان،نشسته ام.

#چلچراغ

۲۵۵ ـُـمین روزِ سال ۰
کنت مونت کریستو

:)

آدمها،سر وته یک کرباس اند.منتها بعضی هایشان خوب بلدند چطور آنچه در سرشان میگذرد را به سخن بیاورند!

الحاقیه:«یک جایی هم ارنست همینگوی گفته بود: نویسندگی،سخن پردازی نیست.بلکه ضبط کردن تجربه ی انسانی به ساده ترین و زلال ترین زبان ممکن است.»

و این،دقیقا عکس چیزی ست که ما،از نویسندگی فهمیده ایم؛ کلمات زمخت ، ترکیبهای عجیب. توصیفهای عجیب تر...

چرا باید مقصود را در بین کلمات غریبه،پنهان کرد؟!چیزی که گفتنش شهامت میخواهد ،حقیقت است.وگرنه که همه مان دروغگو های قهاری هستیم!


۲۵۲ ـُـمین روزِ سال ۱۳
کنت مونت کریستو

استعاره

تا وقتی که سیگاری را روشن نکنی،بهت آسیبی نخواهد رساند،من هیچوقت سیگاری روشن نکردم.این یه استعاره ست! 

تو اینی🚬 که بهت آسیب میرساند را بین دندانهایت میگذاری...

اما هیچوقت این قدرت را بهش نمیدهی که تو را نابود کند!

الحاقیه:«به آدم ها این قدرت را ندهید تا آنقدری برایتان مهم شوند که بتوانند شما را نابود کنند! آنها را لای دندانهایتان بگذارید و فشارشان دهید،اما هرگز،هرگز و هرگز، روشنشان نکنید!»


۲۴۸ ـُـمین روزِ سال ۹
کنت مونت کریستو