دراکولا

دراکولا

thinking of you...



دریافت
۱۲۶ ـُـمین روزِ سال ۸
کنت مونت کریستو

:)

میگفت:«مرگ و تولد،مثل دوتا عاشق سینه چاک اند.ما بدنیا می آییم که فاصله بینشان را طی کنیم و آنرا کم و کم تر کنیم.آن دوتا که به هم رسیدند،وقتمان ته می کِشَد.به این میگویند مُردن! مابین آن، کمی هم زندگی می کنیم»

مدام میخواستیم یک نفر بیاید تا شروعمان کند،تا با او شروع شویم.ادامه دهیم.باهم این فاصله را طی کنیم.

همیشه میگفت:«خودخواه نباشید.بگذارید به روش طبیعی خودشان به هم برسند. دخالت در این فاصله،جاودانگی ای را که شایسته تان است،ازتان دریغ میسازد.»

زندگی یه عالمه آدم را تو خودش جا داده بود.هر زمان،یک احساس جدید را تجربه میکردی.هر کسی به سهم خودش از سیبِ زندگی گاز می زد.

آدمها تو راهروهای سرنوشت مدام به هم میخوردند و اینطوری بود که«اتفاقات»خلق شدند.دو دهه از زندگی مان می گذشت، هیچ کس نبود که بتواند شروعمان کند.تام سایر ،روی نرده های چوبی تازه رنگ شده لم داده بود و به سیب گاز میزد.خیال می کرد زندگی اینطوری دارد می گذرد.هیچ هم خبر نداشت او هنوز شروع نشده!

سیب،این میوه ی لعنتی! از همان ابتدای پیدایش بشر،حسابی تو همه چی دخیل بوده.یک روزی،آدم را مست خودش کرده و با اردنگی فرستاده مان اینجا.از همان تویِ آدم،نصف شده.نسلهاست آدمها،دنبال نیمه گمشده اند.  در  زمین چشم می گردانند و زور می زنند تا آنها را بیابند.

دور وزمانه فرق کرده، دیگر بفکر شروع نیستیم.این سیبهای گاز زده حسابی تو گلویمان گیر کرده. 

یک روز هم اگر یکی بیاید تا شروع مان کند،خیلی زود میرود.

دنیای عجیبی شده!... آدمها با تیغ، فاصله را از بین میبرند!


۱۲۵ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

یادداشتی بر یادداشت میرزا«یادداشتی بر یادداشت هلما »:|

از آنجایی که اصلاً ازمقدمه چینی چیزی سرم نمیشود میروم سر اصلِ مطلب.

اما قبلش بگویم که انگیزه ی نوشتن همچین متنی را قلمِ گرم و حوصله ی سرشار میرزا بوجود آورد.این مرد واقعا خیلی حوصله و صبر دارد!همیشه دلم میخواست یک عمویی، دایی ای،برادرِ بزرگتری مثل او داشتم!

شخصاً هنوز اولی را هم ندارم که دارم بر دومی نقد میکنم!

اینرا هم قبول دارم که بشرط رعایت عدالت اصلاً هم بد نیست!اما آقایی که یک همسر دارد و خیلی هم دوستش دارد و خیلی هم از زندگیش راضی ست چرا باید برود سراغِ دومی؟!(امیدوارم جواب این آقا با برهان باشد!)این آقا از کجا یقین دارد که میتواند هر دورا به یک اندازه دوست داشته باشد تا در پی آن عدالت را رعایت کند؟!

این یک مسئله جدیست!ما هیچوقت نمیتوانیم دو نفر در این دنیا را دقیقا به یک اندازه دوست داشته باشیم و این حقیقت حتی تا آنجایی پیش میرود که میتوان گفت ما نه تنها پدرو مادرمان را هم به یک اندازه دوست نداریم بلکه میزان علاقه مان به هر یک از بچه های مان به یک اندازه نیست!یا دست کم نوع علاقه مان به هر فردی با دیگری فرق دارد.و از کجا میداند (در این دوره زمانه که گرانی و بیکاری بیداد میکند) میتواند خرج دو خانواده را بدهد؟!(این مسئله در مورد آقایانی که از ثروت بالایی برخوردارند صدق نمی کند!)

چرا یک جوانی که یک همسر دارد و درست وحسابی نمیتواند خرجِ خانوم را بدهد را باید هوایی کنیم تا بفکر دومی بیفتد؟!

مسئله ی مهم تر، اعتماد است!ما نمیگوییم که آقا «فقط باید »یکی داشته باشد!ما میگوییم چه اتفاقی افتاده که آقا بفکر دومی افتاده؟! چرا باید همسرش را که قلباً دوست دارد و اورا انتخاب کرده برایش کافی نباشد؟!حتما انتظاراتی را که توقع داشته از همسرش ندیده!که این یا سهل انگاری در انتخاب همسر بوده یا کم توجهی و حواس پرتی همسر!(این مورد در مورد آقایانی که بزور و بدون رضایت قلبی همسر خودرا انتخاب کرده اند صدق نمی کند!)

از آن طرف، اگر آقا برای یک لحظه خودش را جای همسر بگذارد میفهمد که چرا خانوم ها اینقدر با دومی مخالفند!

خانوم مدام با خودش فکر میکند که حتما من ایرادی داشتم!یا لابد شوهرم مرا دوست ندارد...حتی اگر هم مرد عدالت را رعایت کند ، خانوم فکر میکند این عدالت وجود ندارد!فکر میکند این عدالت قبل از اینکه بوجود بیاید با آمدن همسر دوم از بین رفته!

این فکر ها میتوانند استارتی بزنند بر دعوا ها و قهر و طلاق و سرد شدن بین زن و مرد!

اعتماد از بین میرود!مرد پنج دقیقه میرود خانه ی عمویش سر بزند خانوم (اولی)فکر میکند که رفته خانه ی دومی! دومی فکر میکند رفته خانه ی اولی!باز این مورد هم در مورد مردهایی که دوتا زنشان  در یک خانه زندگی میکنند صدق نمی کند!البته باید برویم این آقاها را بشناسیم که چطوری بوده که دوتا زن حاضر شدند با هم توی یک خانه زندگی کنند.

باز هم استثنا هایی وجود دارند که هر کدام با دلیلهای قانع کننده خودشان میروند سراغ دومی!

اینها را که گفتم همه شان نظرات شخصی خودم و زاویه دیدم نسبت به قضیه همسر دوم بود.هر نقدی هم بکنید با دقت بهشان فکر میکنم و اگر در حد توانم بود جواب میدهم.

پ.ن:درباره آن عدالت هم عکس زیر جواب گوست:

۱۲۲ ـُـمین روزِ سال ۹
کنت مونت کریستو

:|

جانِ من این چه وضعیست؟!

کلاس عربی راه انداختین؟!:|:)

۱۲۲ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

:)

دختر جوانی که داشت به قصد کشت خواهرش را که روی تاب نشسته بود هل میداد.دو سه تا بچه که معلول جسمی بودند و هیکل آزار دهنده ای داشتند یا حداقل اینطور بنظر می آمد!دست ها و پاهای نحیف و کوتاه.بدنی قوز کرده و استخوانهایی که انگار درهم له شده بودند. نگاهشان نکردم.خودم هم جایشان بودم خوشم نمی آمد بشوم بازیچه ترحم قلب دیگران.

شب آخر بود... حداقل امید داشتم که سروکله اش پیدا شود.نشد!به همین ضدحالی!

اتفاقی بود که در نظرم باید می افتاد هرچند نیفتاد:)

اینها مهم نبود... نمی توانست خوشبختی حالای من را خراب کند.

شما اسمش را میگذارید «دور دور».کلا خوشتان می آید روی همه چی اسم بگذارید!

خلاصه که دور دور  خوبی بود واینا.

با نظریه های مزخرفتان کاری ندارم.اما ماه تمام مدت داشت باهام می آمد.بهش گفتم صورت گرد خیلی بهت می آد!

ماه فقط کله ست،نه؟! ...

ماه باهام می آمد و من خوشحال بودم.زندگی ام را،زندگیه حالا ام را با تمام عیب هایش دوست داشتم چون خدا بهم داده بود.چون خدا وقتی یک چیزی بهت بدهد حکمتی دارد و چون عادل هم هست حتما خوشبختی را یک گوشه از عمرت جا می دهد.

شاید خوشبختی ام را گذاشته باشد برای ده روز آخر عمرم در حالی که هفتاد و سه سال دارم.من صبر میکنم.ارزشش را دارد.خوشبختی اگر خوشبختی باشد در هفتاد وسه سالگی هم مزه می دهد.هر چند خمیده،هر چند بی دندان باشم!

حالا خوشحالم و دلیلی برای خوشی ام ندارم!

شاید خوشبختی از حالا دارد شروع می شود!:)

عکس:«هم خود راننده و هم ماشین،بنوعی توی آن جاده خاص بود.احساس میکردم همه برایش راه باز میکنند.شاید هم واقعا اینطور بود!چون هم سرعت کمی داشت و هم اصلا سبقت نمیگرفت.تازه با تلفن هم حرف میزد!*



۱۲۱ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

never say never

دریافت 

زندگی بغرنج ترین بلایی بود که به سرم آمد.



۱۲۰ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

:)

روحم باد کرده بود.تا حالا روحتان باد کرده؟!حس خوبی هم نیست.با هر کسی هم که درباره اش حرف میزنی بهت می خندد.

هر چیز توخالی ای اگر بیش از حد باد شود میترکد.من هم داشتم میترکیدم!نمیخواستم به زوال برسم.حالا درست که نه جوانم و نه آرزو دارم.اما غرور که دارم! خوش نداشتم وقتی دارند فرم مرگم را پر میکنند جای «علت فوت»بنویسند:«روحش ترکید!»

یک روز تصمیم گرفتم به خودم سوزن بزنم.رفتم تکیه ی خالی و ساکت روستا.هر روز میروم.ساعتهای زیادی آنجا میمانم.با خودم حرف میزنم.کتاب میخوانم.خاطراتم را مینویسم.با آدم های خیالی حرف میزنم.(آدمهای خیالی خیلی خوبند!)با آدمهای واقعی نه!هیچوقت دوستی نداشتم که بگذارم پا به حریمم بگذارد.اینجا هم که دارم قوانین را نقض میکنم و دست به خودافشایی زدم میدانم که قرار نیست هیچکدامتان را ببینم.

خلاصه اینکه رفتم تکیه و یک موسیقی حزن انگیز گذاشتم و دی(رفیق خیالی ام)هم کنارم نشسته بود.بیچاره خودش کلی دردسر دارد.یه دختره را میخواهد نمیتواند بهش برسد.آنوقت همه ی اینها را ول کرده آمده تا بییند من چی میگم!عمرا" اگر یک دوست واقعی حاضر شود همچین کاری برات بکند.

با تمام وجود گوش شد و من هی حرف زدم..حرف زدم... حرف زدم..بعد بغض ام گرفت. اشک ریختم. او هم با دقت گوش داد.دلداری ام نداد.اشکهایم را پاک نکرد.گذاشت سبک شوم.اخر سر هم لبخند زد و گفت:«تمام حرفهات جاش پیشم امنه!»

رفیق های خیالی خیلی خوبند.آدم وقتی باهاشان درد دل میکند نگران نیست... برای آدمهای واقعی که درددل میکنی،درد سر میشود!

۱۱۰ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

یک هفته که گذشت...

مُرد.فکر کردم بدترین اتفاقی که ممکن بود بیفتد افتاده...
صبح از خواب بیدار شدم.نبود!مرده بود. حالم بد بود. نمی شد گریه  کرد.کلی آدم تو خانه وول میخوردند.همه جا بوی حلوا می داد.
مُرد.اما اگر می دانست که قرار است خانه تبدیل به حلوا پزی شود نمی مرد.
عکسش را چسباندند وسط دیوار.عکسش را گذاشتند روی میز. عکسش را اعلامیه کردند زدند تو کوچه.لعنتی همه شان یک نوار سیاه کنارشان داشتند!
همه سیاه پوشیدند و مجبورم کردند که سیاه بپوشم.از سیاه متنفر بود.اما همه سیاه پوشیدند!
مهمان ها یکی یکی آمدند.بغلم کردند و تسلیت گفتند.داشتند بهم ترحم می کردند.
فکر کردم بدترین لحظه عمرم دارد رقم میخورد.
از شدت گریه که بی حال می شدم برایم آب قند می آوردند.
یک هفته تمام شد.کم کم همه رفتند.فقط من ماندم!همه جا ساکت بود...
حالم بد بود.گریه کردم.از شدت گریه که بی حال شدم هیچکس نبود تا برایم آب قند بیاورد.
فهمیدم بدترین لحظه عمرم دارد رقم میخورد!

عکس= مسافرت با اتوبوس خیلی مزخرف میشود.همه ش تکان تکان میخوری.انگاری که یک گوشی روی سایلنتی که یک سیریش دارد بهت زنگ میزند.

.

۱۰۳ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

:)

پابرهنه بودند.لباسهایشان شماره نداشت.فقط بازی می کردند.
لگد میزدند ..کارت زرد نمی گرفتند.زمین می زدند،کارت زرد نمی گرفتند...!
حتی یکی با توپ دریبل زد...!!لعنتی پنالتی نشد...
داور نگاه نمی کرد.تا گردن توی گوشی اش بود.از همان ژست هایی که میل به پس گردنی زدن را در آدم به وجود می آورد.
همه لباسهایشان یک رنگ بود:"سیاه".
تماشا چی ای روی صندلی نمی لولید. دوربینی فیلمبرداری نمی کرد.
دروازه ها دروازه بان نداشت چون اصلا دروازه ای وجود نداشت.
بازیکنها اینرا می دیدند و دیگر حمله نکردند.باختند علی رغم اینکه نه گُلی خوردند و نه کارت زردی گرفتند.
فقط بازی می کردند.مثل عروسک‌های خیمه شب بازی به اینور وآنور کشیده میشدند.
مهم نبود توپ دست چه کسی می افتاد.وقتی نمیتوانستند بِبَرَند.وقتی از اول بازی باخته بودند!
بازی برد و باخت نداشت،همه تو اوت بازی می کردند!

۱۰۰ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

some one

Just for once,l need some one to be afraid of losing me

۹۹ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو