دراکولا

می خواهم یک جمله بنویسم و تمام مقصودم در آن خلاصه شود.میدانم خودخواهم؛اطرافیانم،دست کم روزی دوبار اینرا بهم یاد آور میشوند.انگار ازینکه عیب ام را تو پیشانی ام بکوبانند لذت می برند.و هر دفعه طوری اینکار را مرتکب میشوند انگار بار اولشان است.

میخواهم یک جمله بنویسم و همه ی غم هایم،درد هایم، شادی هایم، دلتنگی هایم،همه و همه را تویش جا بدهم؛نمیشود،و نتیجه اش میشود ننوشتن.

راستش،اینکه بخواهی همیشه نوشته ات-لااقل از نظر خودت- خوب از آب دربیاید و بشود همانی که میخواهی،زحمت میخواهد،زمان می طلبد،ذهن باز میخواهد.و انگیزه ای که جوهر شود برای قلم ات.و تورا تا نقطه ی آخر متن همراهی کند.

اما همه ی اینهارا که بگذاریم کنار میرسیم به یک نکته؛احساس نیاز. عامل تاثیر گذار در هلاکت بشریت.

که آدمها تمام چیزهایی را که فکر کنند کوچکترین نیازی بهش ندارند،یک روزی کنار می گذارند.و نتیجه اش میشود ننوشتن.

مثل آدمی شده ام که دارد می میرد ولی هنوز وصیت نامه اش را ننوشته.میخواهد چیزی بگوید،فکر میکند باید چیزی بگوید.حالا هرچه.

زمان تنگ است و فرصت کوتاه،میخواهد یک جمله بگوید و تمام وصیتهایش در آن خلاصه شود_تاکید میکنم زمان تنگ است!_ میخواهد چیزی بگوید.و نمی داند کدام جمله را انتخاب کند...

آنقدری خواستن ها ونگفتن ها ادامه می باید تا اینکه فرصت به پایان میرسد.می میرد،و هیچ نگفته.می میرد و حتی یک جمله هم نگفته...

اگرچه این گفتن ها ونگفتن ها تغییری در روند مردن ایجاد نمیکند،اما آدم است دیگر..دلش میخواهد یک چیزی بگوید وبعد بمیرد،چیزی که تمام مقصودش در آن خلاصه شود.

میخواهم یک چیزی بگویم،چیزی که همه ی مقصودم در آن خلاصه نشود.چیزی بگویم.شما بخوانید و بگویید چرت است و من چیزی گفته باشم.

پ.ن:«بقول پرتقال، آدم که نباس همه ی نوشته هاش جذاب باشه!»

(از حتمیت گوینده ی جمله ی بالا مطمئن نیستم.امیدوارم که پرتقال گفته باشدش.)

+شما هم یک چیزی بگویید،چیزی که همه ی مقصودتان در آن خلاصه نشده باشد.من بخوانم و بگویم چرت است!

+در خاموشی ات،انفجار صدا پیدا بود.

۲۰۷ ـُـمین روزِ سال ۲
کنت دراکولا

عشق،تنها درد مشترک بین آدمهاست...

۱۹۵ ـُـمین روزِ سال
کنت دراکولا

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟!

۱۹۲ ـُـمین روزِ سال
کنت دراکولا

ناخن هایم را از ته کوتاه کردم.نمیدانم چرا تا قبل ازین فکر میکردم بلند بودنشان به شخصیت ام می افزاید یا بهم اعتماد بنفس میدهد! ناخنهایم را از ته کوتاه کردم و ریختمشان تو باغچه،پای درخت توت.درختی که همه ی شاخه هایش را زده اند.نمیفهمم چه معنی میدهد،مردم کله شان را از ته کچل میکنند که بهتر در بیاید،شاخه های درخت را میزنند تا پر بار تر شود! با این اوصاف دیگر شاه توتی برای تابستان آینده وجود ندارد.دیگر  نمیشود با آب شاه توت،مادر  را گول زد که آی  دستم  خون آمده وهواااار بدادم برسید! اما هیچوقت هیچکس به اندازه خودم دروغم را باور نکرد. راستش،من خیلی دروغ میگویم.زیاد!اغلب هم جزئیات را دست کاری میکنم و با اصل مطلب کاری ندارم.

«شاید جزئیات از اصل مطلب مهم تر باشند» اینرا بابا نگفته،اما میشود از رفتارش فهمید. مثلا همیشه به در خودکارش بیشتر از خود خودکار اهمیت میدهد.میگوید در چیز مهمی ست.اما من میگویم اگر خودکار جوهر نداشته باشد،علاوه بر درـــش باید لوله و خلاصه همه و همه اش را انداخت تو سطل آشغال.بله،جوهر خیلی مهم است.مثل هسته می ماند.مثل بذر.اصل وجود آدم ها از جوهر نشأت میگیرد.آدم ها بدون جوهر،نامرئی اند.انگاری که اصلا وجود ندارند.و آدمی که وجود نداشته باشد،اصلا آدم نیست.

من هم نبودم.اصلا وجود نداشتم،انگاری نامرئی بودم.هیچکس جوهرم را ندیده بود،هیچکس جوهرم را نفهمیده بود.فکر میکردند جوهر ندارم. از گمان تا حقیقت،فاصله ی زیادی بود.همه خسته بودند، اینرا میشد از چشمهایشان فهمید.جز عده ای اندک،هیچکس این راه را نپیمود.و من ماندم و معدود هایی که رفتند و خسته هایی که ماندند.اصلا وجود نداشتم،انگاری نامرئی بودم؛ناخن هایم را از ته کوتاه کردم.


۱۸۴ ـُـمین روزِ سال
کنت دراکولا

:)

1-دلم میخواست حرف بزنم،با هرکی.یعنی راستش فرقی نمی کرد  کی باشد؛همه اول آشنایی حرفهای یکسانی می زنند،رفتار های یکسانی مرتکب میشوندو میخواهند تا مودب بنظر بیایند.زیاد نمیشود فهمید «واقعا» کی هستند.

۲-مسخره است،دو نفر به هم میرسند و چون میخواهند با هم دوست شوند، ریز ترین و خصوصی ترین مسائل زندگی شان را برای همدیگر روی دایره میریزند تا بلکه یک وجه اشتراکی پیدا کنند...میدانید که، پایه گذاری و بقای دوستی،به همین مسائل بستگی دارد(!)

۳-دوستی ها هم پلاستیکی شده اند.دوساعت با شخصی که اسم «رفیق»را روی دوشش یدک میکشد زر (!) میزنی و در آخر جز تعارفهای الکی و معاشرتهای آبکی،هیچی عایدت نمیشود.البته من تا حالا هیچ دوستی نداشته ام...

۴-دلم میخواست حرف بزنم.یکماه بود که از خانه ام بیرون نیامده بودم ویکماه بود که هیچ آدمی را ندیده بودم؛غیر از خودم.که زحمتش را آیینه ی کوچکِ اتاقم میکشید.

خانمی کنارم نشسته بود،من را یاد سوسک می انداخت.همین را بهش گفتم.بهم گفت عوضی.حتی نپرسید چرا؟!.دیگر دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم.

۵-پسری روبه رویم ایستاده بود.موهایش عین مالِ من نارنجی بود و مثل من روی گونه اش یک خالِ ریز داشت؛خال من سمت راست صورتم بود.برای او سمت چپ صورتش.از قیافه اش پیدا بود که میخواهد بگوید:«هنوز هم دلت میخواهد با کسی حرف بزنی؟!

دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم،آینه را شکستم.

+رفته بودم سر حوض،تا ببینم شاید ،عکس تنهایی خود را در ماه.


۱۷۹ ـُـمین روزِ سال
کنت دراکولا

جدال

روشنایی بود و تاریکی و سوالی که آخرکدام بر دیگری غلبه می کند؟!

رانده شده ی رجیمی که بر تاریکی ها حکمرانی می کرد و اراده ای که می خواست چراغهای روشنایی را روشن نگه دارد.بدیهی ست،باید با روشنایی ماند و از تاریکی گریخت.

اینطور نبود که جنگ را نبینم یا اینکه مبارزه بلد نباشم،همه چیز خیلی به بازی گرفته شد:باورش نداشتم،جنگ  برایم واقعی نبود...

تاریکی اطرافم پرسه می زد و من هرازگاهی بهش می گفتم هیچ غلطی نمیتواند بکند. 

بعد نفهمیدم چطور تا سر دوراهی آمدم.دودل شدم،دودل ماندم.و صدایی که در گوشم می گفت:«کار بدی که نمی کنی!» به صدا گوش دادم و باز به صدا گوش دادم.دست آخر تایید کردم:«کار بدی که نمیکنم!» دیدم روشنایی دارد می آید،دودل تر شدم.جدال شروع شده بود؛بد و خوب با هم گلاویز شده یقه همدیگر را می کشیدند.آنقدری که در هم حل شدند.تشخیص دشوار شد.

بعد صدای جانم را از پس تمام آن صدا ها شنیدم که می گفت:«فکر میکنی اگر جنگ واقعی نبود،این دو تا اینقدر به جان هم می افتادند؟!

پلیدی با ریسمانی مرا به دنبال خودش می کشاند و اراده به پاچه هایم چنگ میزد که مبادا بروم! و این نرفتن و رفتن ها آنقدری طول کشید که نفهمیدم اینجا تاریکی ست.

خفگی،سرنوشتی که برای چندمین بار اراده ام را بهش مبتلا کرده بودم.

ابلیس نبود،رفته بود.مانده بودم سرگردان در تاریکی؛با سوالی که می پرسید:«چطور می توان بازگشت؟!»...

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست، از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند!

امضا:«گناهکار»

۱۷۴ ـُـمین روزِ سال
کنت دراکولا

مردی که خودش با خودش حرف میزد و خودش جواب خودش را نمیداد!

جمله های زیادی را برای شروع این متن امتحان کردم.هیچکدامشان روحم را ارضا ٕ نکرد.اما می بایست از یه جایی شروع کرد،نه؟!باید یک جوری حرف را زد.آهسته و خواب آلود،تند وبا داد،بالاخره باید حرف رازد.که اگر برای مدت زیادی توی گلو بمانند،فاسد میشوند وجز کشتن صاحبشان،انتظار دیگری ازشان نمیرود.

طبقه ی بالای مان را به جوانی مغموم اجاره داده بودیم که غیر از تعداد انبوهی دفتر وکتاب،اسباب واثاثیه خاصِ دیگری  نداشت.هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر گرفته ست؛شاید فقط مدلش اینطوری بود.

بندرت از خانه بیرون می آمد.تنها زندگی می کرد اما شبها از اتاقش صدای مردی را می شنیدیم که مدام حرف میزد.وقتِ اجاره دادن که شده بود،ادعا می کرد تنها زندگی می کند و تاحالا حتی یک نفر هم پایش را به خانه اش نگذاشته و نمیخواست پول بیشتری بدهد.(پدرم شرط کرده بود اگر کسی را برای ماندن به آن خانه بیاورد،به اجاره اضافه می کند.)

گذشت وصدای آن مرد علاوه بر شبها،صبح ها و ظهر ها و حتی بعد از ظهر ها هم می آمد. 

یک شب مادر کاسه آشی داد دستم و گفت تا به بهانه ی آن،بروم و سر از کارهای جوان در بیاورم.

هر پله که به در نزدیک تر میشدم صدا ها واضح تر میشد:«رازباش ولی فاش نشدنی...تو قفس باش ولی رام نشدنی.حتی اگه دوس داری عکس همه باش ولی قاب نشدنی!»

دو تقه به در زدم.جوان سریع در را باز کرد و با لبخند به کاسه ی آش نگاهی انداخت:«به به!آقا امیر!»

صدا هنوز هم می آمد:« مثل آدمای بد،خوب،حرف نزن.واسه هر مزخرفی الکی کف نزن!»

مردد بودم،بالاخره پرسیدم:«صدای کیه؟!» جوان خنده ای کرد و گفت بیایم تو.

آدمهای زیادی را دیده بودم که همیشه  میگفتند«بفرمایید تو!»،اما فقط تعارف میکردند و از ته دل نبود.نمیدانم چرا فکر کردم این یکی واقعا میخواست بروم تو!

توی اتاق هیچی برای توصیف کردن وجود نداشت،نه مبلی،نه میزی،نه گلدانی،هیچی! 

آنقدر توی فکر رفته بودم که نفهمیدم دیگر صدای آن مرد نمی آید. جوان انگار که از اول قصدم را از آش آوردن فهمیده بود،تکیه اش را داد به دیوار و گفت:«آدم وقتی تنهاست نباید بگذارد که با خودش حرف بزند.بهش اتهام دیوانه بودن میزنند.مردم اند دیگر،دوست دارند برای هرچیزی حرف در بیاورند.اغلب ازین آهنگها گوش میدهم..تا حالا نشنیده بودی؟!بهش میگویند رپ.بهش خوبی یا بدی یا هرچیزی که بگویی،خواننده اش یکریز حرف میزند.آنقدری تند که نمیفهمی.بعضی اوقات هم حرف دلم را میزند!»بعد از مکثی اضافه کرد:«اینطوری احساس تنها بودن نمیکنم.»

آنشب جوان کلی برایم حرف زد.

می گفت:«همه ی ما داریم سعی میکنیم که بالاخره یک جوری صدایمان را به گوش دیگران برسانیم...حالا هنرمندها یک قدم جلوترند‌‌‌.نویسنده ها با نوشتن،رپِر ها با رپ.»

#دوهفته_نامه_چلچراغ.

نویسنده:بهار خادمی.

۱۷۱ ـُـمین روزِ سال
کنت دراکولا

:)

میخواست عوض شود. نشد. عوضی شد.


۱۵۵ ـُـمین روزِ سال
کنت دراکولا

وقتی نفهمیدیم


آدمها مثل بند کفش می مانند.مدام تو خودشان گره میخورند و نمی دانند دقیقا چه میخواهند.فقط یاد گرفته اند که یک چیزی باید بخواهند.نه خودشان میخواهند از شر این گره ها خلاص شوند و نه از دست دیگران کاری برمی آید.گاهی هم یکی می آید تا کمک کند؛گره باز نمیشود که هیچ،بدتر می پیچد تو خودش.

بعد خسته میشویم...بیخیال گره ها،برای آدمها از چیزهایی حرف می زنیم که نمی فهمند.هرچقدر بیشتر توضیح می دهیم،کمتر میفهمند.بعد دوباره خسته میشویم.اینبار گوش می شویم،دیگران حرف میزنند.از چیزهایی که میخواهند بفهمیم،اما نمیفهمیم.هرچه بیشتر میگویند،کمتر حالی میشویم.آنها خسته میشوند!

دیگر کسی حرف نمی زند...همه از دست هم خسته شده ایم.هنوز هم بخشی در درونمان وجود دارد که قابل فهم نیست؛نه برای خودمان و نه برای دیگران.

همه نفهم شده اند،یا دست کم اینطوری بنظر می آید.

مردی را سراغ دارم که هیچوقت نخواست تا دیگران را بفهمد.بخودش میگفت دیوانه؛واقعا هم دیوانه بود!مدام اینطرف وآن طرف را می گشت و می خواست خودش را پیدا کند.می گفت که گم شده،کجا؟!...نمیدانم!

یک روز دیدمش،داشتند میبردندش تیمارستان.اما میخندید وشاد بود!

همچی عین خیالش هم نبود قرار است کجا فرستاده شود.ازش پرسیدم:«واسه چی میخندی؟!»مستانه خندید،جواب داد:«گره هایم باز شدند،نفهم!»البته که باید بهم بر میخوردو با مشت میزدم تو دندانهایش تا بریزد تو حلقش که بهم گفته بود«نفهم!».

این دیوانه چطور بخودش اجازه داده بود بهم بگوید نفهم؟!مگر من چی را نفهمیده بودم؟!اصلا این گره های لعنتی چی بودند؟!

یکماه بعد که داشتند میبردندم تیمارستان،همان مرد را دیدم که داشت از تیمارستان فرار می کرد.ازم پرسید:«چرا می خندی؟!»...اما من نمی خندیدم! جوابش دادم:«گره هام باز شدند،نفهم!»

خنده ای کرد و برایم کلاهش را برداشت وتکان داد.

روی تخت فلزی یکی از اتاقهای بیمارستان که روی ملافه اش چند لک زرد داشت،دراز کشیدم،یادم آمد که تمام آن مدت چقدر خوشحال بودم و از درون داشتم می خندیدم!

بالاخره یک نفر پیدا شده بود که مرا می فهمید،یک دیوانه عین خودم!

از تیمارستان فرار کردم...

برای آنهایی که نفهمیدند(!):«اول باید خودرا فهمید تا در پی آن بتوان به فهمی از دیگران، دست پیدا کرد.»

۱۴۸ ـُـمین روزِ سال ۷
کنت دراکولا

هولدن

ناطور دشت که «ناتور دشت»هم نوشته میشه،مزخرف ترین کتابی بود که تا الآن خوندم!برداشت هرکس از مزخرف متفاوته و از نظر من مزخرف میتونه چیزی باشه که:«سودی بهت نرسونه که هیچ، مزخرفتم بکنه!»

بعضی کتابهارو که میخونی حس میکنی یا نویسندش خسته بوده،یا با اکراه دست به قلم شده.این کتاب،فرق می کرد!باور کنید!

سبکِ نویسنده خاص و صمیمی بود.خیلی راحت میتونستی پسری رو کنار خودت حس کنی که داره رک  وصادقانه از زندگیش برات حرف میزنه و هیچ هم عین خیالش نیست اگه عوضی بنظر بیاد.

بقول خودِ هولدن:«چیزی که راجع به کتابا خیلی حال میده اینه که وقتی آدم کتابه رو میخونه وتموم میکنه دوس داشته باشه نویسنده ش دوستِ صمیمیش باشه و بتونه هر وقت دوس داره یه زنگی بهش بزنه»

پسر، بعد از خوندن کتاب،حسابی به سرم زده بود یه زنگی به جی.دی سالینجر بزنم!دُّرُس مثل اینکه بخوام نویسنده،دوستِ صمیمیم باشه!

نکته ای که باس درباره ی این کتاب دونست اینه:«دنبالش کشیده میشی.تحت تاثیر سبک داستان قرار میگیری.دلت میخواد هولدن باشی.کلاهِ شکاری قرمز بزاری سرت و اونارو تا روی گوشات بکشی پایین وعین خیالتم نباشه قیافت چطور میشه.خلاصه که

همچی میری تو داستان،انگاری حل شدی توش.اما بدمصب،تو جزوی از داستان شدی!»

پ.ن:«یه چیزی این وسط منو آزار میداد،منظورم اینه باهاش حال نمیکردم.انگاری رو گلوم سنگینی میکرد.قضیه این بود که نگاهِ استرادلِیتر و هولدن،به دخترا،نگاه آدم به آدم نبود! دُّ رُ س مثه اینکه تو نسخه ی اینگلیسی کتاب،بجای ضمیرshe از it استفاده کنی.یه چیزی تو این مایه ها...»

امضا:«هولدنی که نباشم»

۱۳۵ ـُـمین روزِ سال ۱۴
کنت دراکولا