دراکولا

:)

ترجیح میدهم هیچ دوستی نداشته باشم؛تا اینکه دوستانی داشته باشم،دیگران آنها را ببینند و مرا قضاوت کنند!

۲۵۵ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

با همان کتاب،روی همان نیمکت،توی همان پارک،زیر همان آسمان

پارک ها،اینها خیلی مهم اند.دست کم برای همچو منی.از بازمانده تفریحاتی ست که برای ام مانده اند.

پارکی باشد و آهنگی که شور زندگی را،از سیم های هندزفری به روانت سوق دهد.تاب نباشد،سرسره نباشد،حتی الاکلنگ هم نباشد.فقط نیمکتی باشد که بتوان روی آن نشست.و چمن هایی که روی آن دراز کشید.و تماشای آسمانی که تنها یک ستاره دارد.بعد خنده ات بگیرد از اینهمه فردیتی که در ستاره نهفته است.و استنتاج کنی ،تنهایی بدیهی ست! وگرنه ستاره که از زیبایی و جلال چیزی کم ندارد.

شبی،همانطور که روی نیمکت پارک نشسته بودم و کتابی از ارنست همینگوی را میخواندم،به صرافت افتادم؛درباره ی سرگرمی های باقی مانده ام و سرگرمی های باقی نمانده ام.

داشتم فکر می کردم چطور از این باقی مانده ها نهایت استفاده را ببرم؟!چطور بر حدت شان بیفزایم تا جایی که به خوشبختی کامل برسم؟!

در همین حیص وبیص،به یاد تمرین های حل نشده ی شیمی افتادم و امتحانی مشقت بار که فردا در کمین ام بود!

با خودم گفتم:که نکند مبادا اجحافی یا اهمالی در حق فرصت های زندگی ام بشود و از درس و امتحانم بمانم.که نکند این وقت کشی های پارک مآب ،لطمه ای به وضعیت درسی ام و سطح نمراتم برساند؟!

بخودم آمدم،دیدم ساعت دوازده شب است.و من سه ساعت تمام روی نیمکت پارک نشسته ام و در پیچ وخم این ذهن مشوش،گم شده ام.

نیازی به تفریح یا تفریحات ویژه  نیست.ذهن ما به تنهایی قادر است بیش از نیمی از اوقات فراغتمان را پر کند.و روح مان را_چنانکه جسم،ساکن است_به اقصی نقاط جهان ببرد و نیز کارهای زیادی انجام دهد.

و من تنها،با همان کتاب،روی همان نیمکت،توی همان پارک و زیر همان آسمان،نشسته ام.

#چلچراغ

۲۵۵ ـُـمین روزِ سال ۰
کنت مونت کریستو

:)

آدمها،سر وته یک کرباس اند.منتها بعضی هایشان خوب بلدند چطور آنچه در سرشان میگذرد را به سخن بیاورند!

الحاقیه:«یک جایی هم ارنست همینگوی گفته بود: نویسندگی،سخن پردازی نیست.بلکه ضبط کردن تجربه ی انسانی به ساده ترین و زلال ترین زبان ممکن است.»

و این،دقیقا عکس چیزی ست که ما،از نویسندگی فهمیده ایم؛ کلمات زمخت ، ترکیبهای عجیب. توصیفهای عجیب تر...

چرا باید مقصود را در بین کلمات غریبه،پنهان کرد؟!چیزی که گفتنش شهامت میخواهد ،حقیقت است.وگرنه که همه مان دروغگو های قهاری هستیم!


۲۵۲ ـُـمین روزِ سال ۱۱
کنت مونت کریستو

استعاره

تا وقتی که سیگاری را روشن نکنی،بهت آسیبی نخواهد رساند،من هیچوقت سیگاری روشن نکردم.این یه استعاره ست! 

تو اینی🚬 که بهت آسیب میرساند را بین دندانهایت میگذاری...

اما هیچوقت این قدرت را بهش نمیدهی که تو را نابود کند!

الحاقیه:«به آدم ها این قدرت را ندهید تا آنقدری برایتان مهم شوند که بتوانند شما را نابود کنند! آنها را لای دندانهایتان بگذارید و فشارشان دهید،اما هرگز،هرگز و هرگز، روشنشان نکنید!»


۲۴۸ ـُـمین روزِ سال ۹
کنت مونت کریستو

هیاهوی زمان

می رویم و میرویم.و  باز دوباره می رویم.تا اینکه یکی از راه می رسد ،میگوید«جاده ته ندارد!»

به ته جاده نگاهی می اندازیم.راست میگوید! جاده ته ندارد.اما حسی شدیدا در وجودمان میگوید که بالاخره میتوانی بر آن غلبه کنی!که بالاخره میرسی!؛کجا؟!،به آینده؛ته جاده آینده ای انتظارتان را می کشد که رویاهایتان را در آغوش کشیده!

آینده را خیلی مهجور و دست نیافتنی میبینیم.که شرط دست یابی به آن،بزرگ شدن است.

اما هر روز بزرگ و بزرگ تر میشویم.هی از دیروزمان بزرگتر میشویم،اما اتفاقی نمی افتد!هنوز اول جاده ایم!

بعد میبینیم ای داد بیداد!؛آدم بزرگها هم که خوشبخت نیستند! میفهمیم،بزرگی ملاک نیست! 

دور وبرمان را نگاه میکنیم:«پس خوشبختی باید همینجا ها باشد!»

میگردیم و باز دوباره میگردیم.میبینیم آینده ای را که میخواهیم،پیدا نمیکنیم!

در واقع ، ما اصلا به گذشته نگاهی نمیکنیم.ماییم و جاده روبه رویمان!جلو میرویم و پشت سرمان محو میشود؛جلو میرویم و امروزمان دیروز میشود!

دیروز،امروز و فردا، سراسر توهم است؛مانند بازیِ اسم هاست که در خط زمان متجلی شده.

آدم است دیگر،دلش میخواهد روی همه چیز اسم بگذارد!

بشر،همواره بدنبال حس خوب بوده است.و این حس خوب را یا میخواهد از خودش بگیرد و یا از دیگری؛وهمه ی اینها را بند به آینده میبیند.

تلاش میکنند تا در «آینده» همان آدمی بشوند که میخواهند باشند.و اینها،در شغل،شخصیت،شهرت و... خلاصه میشود.همانطور هم دوست دارند  تا در «آینده»همان آدمها و شرایطی نصیبشان شود که میخواهند!

این،برنامه هر شخصی برای آینده اش است.

اما «حال»،گمان میکنم در حق "حال" اجحاف زیادی شده است.بشر ،پیوسته، امروزش را با نقشه کشیدن برای فردایش وحسرت خوردن  برای دیروزش،حرام میکند.

مگر نه آنکه،امروز،همان فردایی ست که دیروز انتظارش را می کشیدیم؟!پس اگر بخواهیم بنا را به فردا بگذاریم و گول این اسمها را بخوریم،در حقیقت خودمان را فریب داده ایم!

آینده کدام است؟!فردایی که نیامده؟!یا دیروزی که روزی برای خودش فردایی بوده است؟!شاید هم امروز! 

 به عقیده شخصی من _با توجه به آنچه ذهنم از حقیقت زندگی فهمیده است_آینده،اصلا وجود ندارد!آینده همین امروز است،آینده همین لحظه هایی ست که دارد میگذرد،لحظه هایی که میتوان آنرا به خارق العاده ترین شکل در آورد!گاهی فکر میکنم ما همچون سفالگری هستیم که گل مان،همان لحظه های زندگی است.ماییم و گِلی که میتوان آنرا شکل داد!حال،اختیار با خودمان است که از آن کوزه بسازیم یا ظرف.و یا اینکه اصلا چیزی نسازیم.فقط آنرا بچرخانیم و به چرخیدنش نگاه کنیم... آنقدری که خسته شویم.و با کمال وقاحت انتظار داشته باشیم گل مان خود بخود،به شکلی در آید. 

درست است،ما میتوانیم از لحظاتی که در دست داریم،کوزه های فاخری بسازیم.اما بجایش، گِل را میچرخانیم و هی میچرخانیم و خودمان را با امیدی واهی فریب میدهیم! بند میشویم به آینده ای  که در فرداهای دور جایش داده ایم.اما اینطوری نمیتوان به ته جاده رسید،اینطوری نمیتوان کوزه ای ساخت!اینطوری فقط خودمان را خسته میکنیم.

چشم باز میکنیم میبینیم پیر شدیم اما هنوز از آینده ای که در خیالمان میپروراندیم خبری نیست! بی شک،آینده ،همین لحظه هاست،آنرا دریابیم!



۲۴۵ ـُـمین روزِ سال ۰
کنت مونت کریستو

ستاره ها چرا خاموشند؟!

من یک ستاره دارم.یک ستاره که به آن مباهات میکنم.اما دیگران_که لعنت بر این دیگران،که تف بر این دیگران_ مدام عتاب ام میکنند.آنها نمیفهمند.آنها هیچوقت نفهمیده اند،حتی خودشان را!

می پندارند که من یک احمقِ خیال پرست ام.اما اگر نظر من را بخواهید،برای خیالات،پرستیدن کم است!

شاید دوستم، راست می گفت!شاید براستی چیزهایی برای تشابه بین من و شازده کوچولو وجود دارد.درست بیاد ندارم که گلی را داشت یا ستاره ای را،یا شاید هم سیاره ای را!تنها میدانم مینشست و زل میزد به آسمان.شاید هم یک ستاره داشته.همچین بعید هم نیست.وگرنه چرا باید زل بزند به آسمان؟!

درست است!لابد زمانی که با گلش قهر بوده،یک ستاره برای خودش جور کرده.ستاره ای که مدام بهش چشمک میزده.ستاره ی من اما،چشمک نمی زند.یعنی اصلا نگاهمم نمی کند.گاهی هم که گذر چشمانش می افتد بر من، چنان تهی از احساس است که شک میکنم به چشمهایم؛اصلا او مرا نگاه می کند یا ذهنش در ناکجا آبادی گیر است؟!

من یک ستاره دارم.یک ستاره که توی آسمان نیست،اما به اندازه ی تمام ستاره های آسمان ،نورانی ست.

الحاقیه:«و ستاره،خاموش است!همانند تمام روزهایی که گذشت!»

+@ablag2

۲۴۴ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

در حبابهایمان بدمیم


اروین.د یالوم میگوید :« ما تا آنجا که ممکن است، با علاقه‌ی فراوان و دلواپسی زیاد به زندگی ادامه می‌دهیم، همان‌جور که تا آنجا که ممکن است طولانی‌تر در حباب صابون می‌دمیم تا بزرگتر شود، گرچه با قطعیتی تمام می‌دانیم که خواهد ترکید.»

___________________

دلیل قاطعی نیست،اگر زندگی را به مرگ متهم کنیم.از وقاحت است که  عده ای چشمهایشان را بسته اند و میخواهند با چشم بسته،زندگی را حبابی ببینند که روزی میترکد.و بشریت را،تنها بخاطر تلاشی که برای ساختن روزهایی بهتر دارند،متهم کنند.البته اگر حباب تشبیه مقبولی برای زندگی،این پدیده تکرار ناپذیر و شگفت انگیز باشد. شاید مرگ،نقطه ی قوت زندگی است! نه نقطه ی ضعف،و مطرح کننده چنین عقیده ای،نقطه ی قوت را بجای نقطه ی ضعف،اشتباه گرفته.

برفرض،اگر هم بخواهیم بنا را به «مرگ،نقطه ی ضعف زندگی!» بگذاریم و بر فرض تر اینکه اگر هم بخواهیم زندگی را حباب تصور کنیم،باز هم یک سوال مطرح میشود و آن این است:«مگر نه اینکه ما تنها یکبار بدنیا می آییم و تنها یکبار زندگی میکنیم،آیا معقول است سراسر زندگی خودرا با نگرانی و اضطراب از مرگ سپری کنیم؟!آیا رواست همواره خودمان را با «بالاخره ترکیدها»ی این عقیده، سرگرم کنیم و از بطن زندگی دور بمانیم؟!

نمی شود عقیده ای را بیان و آن را بحال خود رها کرد!

حال،آیا صاحب چنین عقده ای ، پیشنهاد بهتر و برتری جز «خوب زیستن»،سراغ دارد؟!

البته برخی،به خیال اینکه دمیدن در یک حباب ناپایدار،از حماقت است و جز عذاب و غم، چیز دیگری ندارد،سوزن را برمی دارند و حبابشان را میترکانند.خودشان را می کشند چون میخواهند بار این زندگی تحمیل شده،بر روی دوششان نباشد!

چون میخواهند دیگر حبابی نباشد تا در آن بدمند!و چه کسی می داند!شاید در فراسوی مرگ، اصلا جهانی نباشد!البته به همین مقدار،احتمال بودن جهانی دیگر،وجود دارد! 

اما آیا همین «برخی»های گرامی،به برتر وبهتر بودن جهانی که در فراسوی مرگ،انتظارشان را می کشد،یقین دارند؟! و اصلا میدانند چه چیزی در انتظارشان نشسته است؟!همینطور،آیا عقل،چنین حکم می کند تا ریسک کنیم؟!و یا عاقلانه تر این است که به زندگی چنگ بیندازیم!

درست که مرگ،سرنوشتی است که همه مان پیش رو داریم،اما پیش دستی برای مرگ،چیزی نیست که عقل آن را تایید کند!

مرگ،نقطه ی قوت زندگی ست؛و بدین معنی ست که در این دنیا،فرصتی منتهی پذیر،به هر فرد داده شده تا از آن نهایت استفاده را ببرد. ما میدانیم که زندگی مان،ازلی و ابدی نیست، و هر آن ممکن است از همه ی آنچه که داریم،جدا شویم،و همین باعث میشود کاری انجام دهیم!هدفی را دنبال کنیم،از خود ردی بجا بگذاریم،حرفهای نزده را زودتر بزنیم، همدیگر را بیشتر دوست بداریم.و اما اگر مرگ نبود و به ابدیتی جاودان،گرفتار بودیم، هرگز برای امروزمان برنامه ای نمیچیدیم و از لحظاتمان،نهایت استفاده را نمی بردیم.چرا که دلمان به انبوه فرداهایی که جلویمان قرار داشت،خوش بود!

مسئله ی مرگ،ماهیت زندگی را شامل میشود.

.شاید زندگی،مثل بازی فوتبال است!و تو باید تا قبل از سوت پایان مسابقه،گلی زده باشی!

زندگی،قطعیت ترکیدن یک حباب نیست!زندگی ماجرای رسیدن هاست.

__________________________________________________

بیا همدیگر را دوست بداریم.چون همگی خواهیم مرد! #سه_شنبه _ها_با_موری. #زویا_پیرزاد.

____________________________________________

۲۳۴ ـُـمین روزِ سال ۲
کنت مونت کریستو

می رویم و میرویم.و  باز دوباره می رویم.تا اینکه یکی از راه می رسد ،میگوید«جاده ته ندارد!»

به ته جاده نگاهی می اندازیم.راست میگوید! جاده ته ندارد.اما حسی شدیدا در وجودمان میگوید که بالاخره میتوانی بر آن غلبه کنی!که بالاخره میرسی!؛کجا؟!،به آینده؛ته جاده آینده ای انتظارتان را می کشد که رویاهایتان را در آغوش کشیده!

آینده را خیلی مهجور و دست نیافتنی میبینیم.که شرط دست یابی به آن،بزرگ شدن است.

اما هر روز بزرگ و بزرگ تر میشویم.هی از دیروزمان بزرگتر میشویم،اما اتفاقی نمی افتد!هنوز اول جاده ایم!

بعد میبینیم ای داد بیداد!؛آدم بزرگها هم که خوشبخت نیستند! میفهمیم،بزرگی ملاک نیست! 

دور وبرمان را نگاه میکنیم:«پس خوشبختی باید همینجا ها باشد!»

میگردیم و باز دوباره میگردیم.میبینیم آینده ای را که میخواهیم،پیدا نمیکنیم!

در واقع ، ما اصلا به گذشته نگاهی نمیکنیم.ماییم و جاده روبه رویمان!جلو میرویم و پشت سرمان محو میشود؛جلو میرویم و امروزمان دیروز میشود!

دیروز،امروز و فردا، سراسر توهم است؛مانند بازیِ اسم هاست که در خط زمان متجلی شده.

آدم است دیگر،دلش میخواهد روی همه چیز اسم بگذارد!

بشر،همواره بدنبال حس خوب بوده است.و این حس خوب را یا میخواهد از خودش بگیرد و یا از دیگری؛وهمه ی اینها را بند به آینده میبیند.

تلاش میکنند تا در «آینده» همان آدمی بشوند که میخواهند باشند.و اینها،در شغل،شخصیت،شهرت و... خلاصه میشود.همانطور هم دوست دارند  تا در «آینده»همان آدمها و شرایطی نصیبشان شود که میخواهند!

این،برنامه هر شخصی برای آینده اش است.

اما «حال»،گمان میکنم در حق "حال" اجحاف زیادی شده است.بشر ،پیوسته، امروزش را با نقشه کشیدن برای فردایش وحسرت خوردن  برای دیروزش،حرام میکند.

مگر نه آنکه،امروز،همان فردایی ست که دیروز انتظارش را می کشیدیم؟!پس اگر بخواهیم بنا را به فردا بگذاریم و گول این اسمها را بخوریم،در حقیقت خودمان را فریب داده ایم!

آینده کدام است؟!فردایی که نیامده؟!یا دیروزی که روزی برای خودش فردایی بوده است؟!شاید هم امروز! 

 به عقیده شخصی من _با توجه به آنچه ذهنم از حقیقت زندگی فهمیده است_آینده،اصلا وجود ندارد!آینده همین امروز است،آینده همین لحظه هایی ست که دارد میگذرد،لحظه هایی که میتوان آنرا به خارق العاده ترین شکل در آورد!گاهی فکر میکنم ما همچون سفالگری هستیم که گل مان،همان لحظه های زندگی است.ماییم و گِلی که میتوان آنرا شکل داد!حال،اختیار با خودمان است که از آن کوزه بسازیم یا ظرف.و یا اینکه اصلا چیزی نسازیم.فقط آنرا بچرخانیم و به چرخیدنش نگاه کنیم... آنقدری که خسته شویم.و با کمال وقاحت انتظار داشته باشیم گل مان خود بخود،به شکلی در آید. 

درست است،ما میتوانیم از لحظاتی که در دست داریم،کوزه های فاخری بسازیم.اما بجایش، گِل را میچرخانیم و هی میچرخانیم و خودمان را با امیدی واهی فریب میدهیم! بند میشویم به آینده ای در فرداهای دور جایش داده ایم.اما اینطوری نمیتوان به ته جاده رسید،اینطوری نمیتوان کوزه ای ساخت!اینطوری فقط خودمان را خسته میکنیم.

چشم باز میکنیم میبینیم پیر شدیم اما هنوز از آینده ای که در خیالمان میپروراندیم خبری نیست! بی شک،آینده ،همین لحظه هاست،آنرا دریابیم!

#چلچراغ

۲۳۳ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

تکرار غریبانه ی روزهایش

آنه،بود؛تا آنجا که حافظه ام یاری می کند.ونفهمیدم کِی آمد...

بعد دیدم تمام آنچه را که من میخواهم،او دارد.و تمام آنچه او میخواهد،من.دیدم او میخواهد من باشد و من میخواهم،او.و اینطوری شد که پیمان دوستی مان را بستیم.

برایم از بعداز ظهری تابستانی با مه آبی رنگی که دامنه های درو شده را فرا گرفته بود و باد ملایمی که میان درختان سپیدار هوهو می میکرد و رقص چشم نواز شقایق های وحشی قرمز رنگ که در گوشه ای از باغ گیلاس میان بیشه زار صنوبرها خودنمایی میکرد،میگفت و من هم از هوای تازه سحر گاهی و رقص سرخوشانه ی پرتوهای خورشید در زمینه ی آسمان فیروزه ای رنگ،حرف میزدم.

و نفهمیدم زمان چگونه گذشت..و آنه بزرگ شد... و من همانقدری که بودم ماندم.یا دست کم فقط دوماه بزرگتر شدم.

آنه هشت تا بچه داشت و من،دو سال از کوچکترین دخترش،کوچکتر بودم!

اما آنه می آمد؛همان آنه شرلی ای که حالا بهش میگفتند خانم بلایت! ...ومن دلم میگرفت؛چین های دور چشمش را میدیدم و غصه ام می گرفت.

به ساعت فحش میدادم،عقربه ها را نفرین می کردم.حتی چند باری باتری هایش را هم عوض کردم!اما نمیشد؛زمان کند می گذشت و من،آنطور که میخواستم بزرگ نمیشدم...

یکدفعه،بخود آمدم دیدم آخرین جلد کتاب را هم تمام کرده ام.و در آن لحظه احساس کردم زندگی تاریک و سیاه شده؛گویی به یک باره همه چیز خالی شده باشد،هیچ چیز وجود نداشت.

قاطعانه تصمیم گرفته بودم به عیادتش بروم.

هنوز هم میخواهم بروم...قاطعانه!با یک دسته گلِ مینای صورتی و سفید ،برای قبری در کنج قبرستانی در گلن سنت مریِ جزیره ی پرنس ادواردِ کانادا.

بالاخره میروم؛شاید فردا،شاید بیست یا سی سال بعد. و دست گل ام را روی قبر زنی میگذارم که یک روزی دخترک موقرمز شادی بود که اشتباهی به گرین گیبلز فرستاده شده بود. 


۲۳۱ ـُـمین روزِ سال ۱
کنت مونت کریستو

می آیند تا بروند.

می آیند تا بروند؛آدمهارا می گویم.

و هیچوقت نمیفهمی چه کسی خواهد آمد و چه کسی خواهد رفت...

اندکی می مانند و بعد می روند.خاطراتشان را به جانت می اندازند و می روند_که رفتنشان هم اغلب تقصیر خودشان نیست!_و تو می مانی با انبوهی از سکانس های پراکنده از بازیگری که نیست،رفته!

اینجاست که زمان،دست بکار میشود... و تورا از آن سکانس ها دور می کند،تا جایی که فراموش میکنی.

منکر نشویم که هر آمدنی ،رفتنی دارد و شروع ها بدون پایان،ناقص اند.

حال، می ماند سؤالی که دوستی چیست و دوست کیست؟!

هر کس به طریقه ی خودش میتواند پاسخگوی این سوال باشد.

پدر بزرگ معتقد است«ذوقی چنان ندارد،بی دوست زندگانی»

شاعر هم می گوید«دلم یک دوست میخواهد اوقاتی که دلتنگم ،بگوید خانه را ول کن،بگو من کِی کجا باشم؟!» همه ی اینها را که بگذاریم کنار،آنچه مسئله ساز است،مدت زمان دوستی ست!

در تمام سالهای زندگی ام،دوستِ مشخصی نداشتم.و همه اینرا یک مشکل بحساب می آوردند ،جز خودم.تا اینجا که بالاخره یکی پیدا شدو از فرط تنهایی و غربت،عزلت با من را گزید.من هم که خوشحال! اما تمام مسئله اش «بودن»و «نبودن»بود.میخواست از مدرسه ما برود و برای همه واضح بود که تنها تا یک هفته ی دیگر،در مدرسه ما خواهد بود...اما من بنا را به «بودن»گذاشتم و نقش دوست صمیمی اش را بازی کردم.طوری ادا درآوردم گویی رفتنی در کار نیست.و آنقدر این دوستی بالا گرفت تا اینکه در صورت مسئله تنها «ماندن»ماند...

آدم ها می آیند تا بروند؛اما شرم آور است اگر فکر کنیم دوستی ها،در نبود دوست،باید به پایان خود برسند.شرم آور است اگر دوستیِ ما به چیزهایی مانند فضا و مکان متکی باشد، که درنهایت،زمانی که بر فضا و مکان غلبه کنیم،در حقیقت،رفاقت خود را نابود کرده ایم.

آدمها می آیند تا بروند.اما یک سکانس زیبا،حتی بدون حضور بازیگرش هم میتواند در ذهن جاودان شود.

#چلچراغ

۲۳۰ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو