دراکولا

دراکولا

کوچه ها

توی همین خیابان بود که قدم میزدیم.تو گیتار زده بودی و موسیقی ات همه را به وجد آورده بود.تو آدم شهرت طلبی نبودی؛طرفدار نمیخواستی.آمده بودی آهنگت را بزنی،چون ناراحت بودی.

خودت گفتی هرموقع غم مغلوبت میکند،نیمه های شب میزنی به کوچه.نه نیمه شب.که آخر شب.مینشینی گوشه پیاده و میزنی.میخوانی و آدمها دورت جمع میشوند.توی جعبه ی گیتارت سکه می اندازند.خیال میکنند این کاره ای؛می نوازی برای پول.

من چشمهایم را بسته بودم؛با صدایت تا عرش رفته بودم.

تو خرده سکه ها  رابه گدایی دادی که قبل تر،بساطش را کنار بساط تو پهن کرده بود.همیشه همان کار را میکردی.

جلوتر رفتیم؛رسیدیم به چهار راه.میترسیدم این آخر خط باشد.اما نبود.

از همه چی حرف زدیم؛رسیدیم جلوی خانه ی من.تو هم رسیده بودی جلوی خانه ات.عجیب بود اینهمه مدت نفهمیده بودیم همسایه همدیگریم...



۲۹۶ ـُـمین روزِ سال ۳
کنت مونت کریستو

چه کسی گفته سیاه و سفید رنگ نیست؟

اگر زندگی درخت باشد من باید میمون سردرگمی باشم که روی یک شاخه اش بند نمیشود.همه اش برمیگردد به اینکه هنوز نتوانسته ام بفهمم کی هستم.و اصلا چرا باید کسی باشم؟چیز عجیبی نیست؛خیلی های دیگر هم نمیدانند.در واقع هیچکس نمیداند.مردم همینکه صبحشان را به سلامت به شب برسانند هنر کرده اند.با اینحال ،سوال هایی از این دست که جوابی ندارند میتوانند برای ساعتها موجبات آزار را فراهم کنند.یکی شان سوالی بود که باعث میشد دیگر نخواهم بنویسم.سوالی که میپرسید:چرا مینویسی؟!... چون خودم باشم.چون وقتی نمینویسم خودم نیستم و این دیوانه ام میکند.آنوقت است که مدام میخواهم این و آن باشم.آدم است دیگر؛دلش میخواهد هرکس دیگری باشد اما خودش نباشد. شروع ماجرا برای من از زمانی بود که کتابی بدست گرفتم.کتابها دنیاهای متفاوتی داشتند و آدمهای درونشان هر کدام یک رنگی بودند. تقلید از این آدمهای رنگی تنها کاری بود که میتوانستم انجام دهم تا بتوانم کسی باشم.اینکار با فیلم دیدن تشدید شد.حالا منهم به لیست کسانی که میخواستند مایکل اسکافیلد باشند و از یکجایی فرار کنند اضافه شده بودم.اما مایکل بودن قضیه را پیچیده تر کرد؛چطور یک کلاغ میتواند ادای کبکی را دربیاورد؟!

همه اش برمیگردد به وجود چیزی که درونمان قرارداده اند؛طمع برای تصاحب زندگی هامان.اینطور نیست که همه نقش اصلی زندگی خودشان را بازی کنند.نیمی از آدمها آفتاب پرست اند.حتی همان هم نیستند.ادای آفتاب پرست را در می آورند.

البته همه بالاخری یک رنگی دارند.بدون رنگ نمیشود به زندگی ادامه داد.همه ی ما رنگی داریم منتهی سیاه و سفیدیم.مگر نه اینکه سیاه و سفید هم رنگ محسوب میشود؟!

ما آدمها را به گوشه ی زندگی پرت نکرده اند و حتی هیچکس هم نقش اول زندگی مارا ندزدیده است.همه اش تقصیر خودمان است؛هیچوقت نخواستیم بفهمیم خودمان چه رنگی ایم.اصلا رنگی داریم یا رنگ را گذاشته اند برای آدمهای توی قصه ها؟

۲۸۹ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

هیاهوی خفتگان

بعضی کتابها میتوانند؛در گفتن چیزهایی که میخواستیم بگوییم و نتوانستیم‌.مانند حرفی که "کاف" می زد:دو راه برای شناخت انسانها وجود دارد؛یکی کفشهایشان و دوم،کتابی که میخوانند؛این چیزهاست که سطح  آدمی را مشخص میکند.

کاف،آل استار قرمز میپوشید و با هولدن کالفیلدِ جروم دیوید سالینجر احساس برادری داشت.گاهی هم میگفت ذهنش به آشفتگی نوشته های کریستین بوبن است.کاف دیالوگ فیلمهای پیتر ویر را از بر بود؛خصوصا انجمن شاعران مرده اش را.و دیالوگی که سراسر فیلم تکرار میشود: کارپه دیم.

او پابه پای پسران جوان،چراغ قوه بدست،در شبی مهتابی از میان جنگل عبور کرده بود تا به غار برسد و برای خواندن شعری از پرسی بیش شلی،از هیجان لرزیده بود.

این چیزهاست که بشر را زنده نگه داشته است؛برای یافتن صدای درونمان در بازتاب  کلمات شعر ها،سکانس فیلم ها و حتی نوای موسیقی ها.

کاف همیشه کتاب میخواند؛با اینکارش میخواست جای خالی آدمها در زندگی اش را با انسانهای نهفته در کتابهایی که میخواند پر کند. انسانهایی از قرن ششم. آدمهایی که دیگر تکرار نمیشوند اما بخشی از وجودشان با نوشتن جاودان مانده است.

کاف میگفت بهترین دوستان آنهایی اندکه تورا در خودشان انعکاس دهند؛مانند آیینه. و بهترین کتابها آنهایی اند که صدای درونت را به گوشهای پیش از این کر ات برسانند و تو را شفا دهند.


روزی دستم را گرفت و به کتابخانه ای برد.گفت:بهترین دوستت را انتخاب کن.اینجا پر از کتاب است!

بهترین دوست کاف حافظ بود؛بهترین دوست من کریستوفر فرانک شد.


۲۶۱ ـُـمین روزِ سال ۶
کنت مونت کریستو

دلم را کوبیدم؛جایش برج خواهم ساخت

لحظه ی با ارزشی ست؛وقتی از آنهایی که توقع اش را نداری،آرامش می یابی؛مانند وقت استراحت بین درس دادن معلم. باید قدر این لحظات را دانست.به هر حال این لحظه ها هستند که به سرعت ابر میگذرند. و هیچگاه بازنمیگردند؛این غم انگیز ترین داستان است.

صحبت از داستان شد؛این روز ها،در حال گذراندن داستانی تراژدیک در پس زمینه ی زندگی ام هستم. اندوهی عظیم و بی پایان که به زندگی ام سکوت و آرامش داده است؛مگر این همان چیزی نبود که روزها را بخاطرش عجولانه گذراندم و دست به کارهای نادرست زیادی زدم؟

هنوز هم میخندانم.و حتی بیشتر از،میخندم؛خنده ای عمیق و بی صدا.

با تکیه براین آرامش درونی،بیشتر از گذشته میتوانم خودم باشم.از غم،بیش از آنچه شادی عرضه میدارد،میتوان آرامش کسب کرد.این اندوه،سزاوار دوست داشتن است.همانطور انسانهای منفرد و تک افتاده؛آنهایی که نمیخواستند و محکوم به تحمل شدند.این شکیبایی ستودنی ست. انسانهای تک افتاده،آنها که در تنهایی خود غوطه ورند،بیش از هرکس دیگری میتوانند صدای وجودشان را بیابند.

رهبران جنگها،با شعار های حماسی مردم را گروه گروه به  جبهه های نبرد می کشاندند.وحالا،من شعاری دارم که راهم را از تمام آن گروه ها جدا میکند؛انسانها را رها کن،دنبال صدای درونت برو...

در پس این سکوت و آرامش صدایی خفته ست؛صدایت را بیدار کن و فریاد بکش.

  

الحاقیه:همیشه نوری وجود دارد؛برای کسی که میخواهد ببیند.  _امام علی


امام سجاد:إنَ الله یُحِبَّ کُلَّ قَلب حَزین...


۲۴۳ ـُـمین روزِ سال ۷
کنت مونت کریستو

گر همه نیک وبد کنی.

اینجا خلوت است.اما ساکت نیست.یعنی پارس سگها سکوت را حرام کرده است.همیشه واق واق میکنند؛بعید میدانم پارسشان معنیِ خاصی داشته باشد.بیشتر از روی عادت ست.من هم عادت کرده ام؛به دروغ گفتن.دروغهای کوچک.آنها که اصل مطلب را دستخوش تغییر نمیکنند.اما من را یک دروغگو‌بار می آورند.یعنی مگر فرقی می کند؟!دروغ گو صرفا دروغ گوست.برای نیل آرمسترانگ هم فرقی نمی کرد یک قدم بردارد یا تمام کره ماه را دور بزند؛بالاخره او اولین آدمی بود که قدم در ماه گذاشت.حتی به اندازه ی یک قدم؛یک قدم کوچک برای یک مرد اما یک جهش بزرگ برای بشریت؛چیزی که خودش گفته بود.

حالا این قدم های کوچک،این دروغهای ناچیز،قبل از آنکه دیگران را فریب دهد خودت را می فریبد.یک جور خودفریبی ست؛برای آنکه دروغگوی خوبی باشی.حتی اگر بدترین دروغگو هم باشی فرقی نمیکند؛اولین قربانی یک دروغگو خودش اوست.


۱۹۶ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

گفتند ته جاده بن بست است؛نماندیم.


بهرام آدمِ عجیبی ست؛صبحانه،نان در چایی می زند و میخورد.هر روز صبح که می آید و سرسفره می نشیند شروع می کند به حرف زدن؛از رفتن می گوید.نان را در چایی میخیساند و آنقدر درباره ی رفتن استدلال تراشی می کند که پاک آمدنش را فراموش میکنیم؛انگار که اصلا نیامده است؛همیشه بوده است؛حالا میخواهد برود.همیشه هم روی یک جمله تاکید دارد؛اینکه "ته این جاده بن بست است"

بهرام آدم عجیبی ست؛حرفهای عجیبی میزند؛هر روز صبح،بعد از تمام شدن صبحانه اش روی مبل دراز می کشد و درباره ی دنیا صحبت می کند؛اینکه خیلی بزرگ است؛باید رفت و بزرگی اش را دید؛لمسش کرد؛در آن غرق شد.

شبی،خبر رفتن پسرخاله ام را شنیدیم؛رفته بود لندن.از فردای آنشب،بهرام دیگر پایین نیامد؛یک هفته ایست که دیگر نمی آید.افسردگی گرفته است؛دنیای بزرگش را آب برده.

حالا دیگر کسی نیست که نانش را در چایی بخیساند و درباره ی رفتن حرف بزند.اما من درباره اش فکر می کنم؛بعد از جمع کردن سفره ی صبحانه روی مبل دراز میکشم و درباره ی دنیا فکر میکنم؛دنیا آنقدرها هم که بهرام میگوید بزرگ نیست.و انطور هم که بنظر می آید کوچک نیست؛یعنی نمیشود برایش اندازه ای تعیین کرد.

دنیای هرکسی درست مانند قد او،یک اندازه ای ست.نمیتوان گفت انسان ذاتاً موجودی ست قد بلند یا کوتاه،چون هرکسی دنیای خودش را دارد.

من دنیای کوچکی دارم؛از اتاقم شروع میشود و تا حد ترخص شهر ام ادامه دارد؛شاید هم کمتر.اما در همین دنیای کوچک درهای بسیاری وجود دارند‌که در آنسوی خود دنیای بزرگی را به آغوش کشیده اند.دنیایی متشکل از تمام نداشته های زندگی مان؛درباره ی صحت وجودشان نمیتوان چیزی گفت.اما اینطور بنظر می اید که وجود دارند.

چند سالی ست که تمام دغدغه ی من-و بیشتر از من بهرام- گذشتن از درهایی ست که در ذهنمان ساخته ایم؛برای رسیدن به آرزوهای دور و دراز؛برای ارضای حس نامتناهی بودن دنیاهایمان؛شاید هم برای دیدن آدمهای سفید پوست با موهای طلایی و لهجه ی انگلیسی.یا برای باغهای باروک پراگ و عطر موسیقی در فضا؛گلن سنت مری و فور ویندز با تپه های ماسه ای سرخ رنگ و فانوس دریایی کنار ساحل اش.حتی باستن و بهترین دانشگاه پزشکی اش. دلیل برای رفتن زیاد است؛برای دیدن چیزهایی که تنها در فیلمها و کتابها دیده و خوانده ایم،برای دست یافتن به دنیایی جدید،با فرهنگی جدید و آدمهایی متفاوت؛برای عبور از این در ها.

اما قبل از هرچیز،باید دری وجود داشته باشد؛آدمهایی که دنیای شان آنقدری وسعت ندارد که کفاف آرزوهایشان را بدهد؛آن ها میتوانند با عبور از این درها دنیای بی حد و حصری را به آغوش بکشند.و به مکانهایی سفر کنند که تنها کلاسیکهای اصیل میتوانند اینکار را هر چند برای مدت کوتاهی برای شان انجام دهند.

فکر میکنم کریستف کلمب هم وقتی آمریکا را کشف کرد همین حس را داشت؛احساس میکرد دنیا جای بزرگی ست.

بهرام آدم عجیبی ست؛دیگر نان ش را در چایی نمی زند.دیگر از رفتن نمیگوید؛یک هفته ایست که در ها را بسته است.


بشنویم از poo_bon:

۱۷۴ ـُـمین روزِ سال ۶
کنت مونت کریستو

قطار منحرف از ریل

تابستان طاقت فرسایی ست.مثل تمام چیزهای دیگرش؛که بدترینش میتواند قطعی برق باشد.قرار ِ ملاقات هایش را درست در گرم ترین ساعات. روز تنظیم میکند؛ سه بعد از ظهر می رود و تا غروب هم نمی آید. پنج ساعت زمان کافی ای برای شروع و به اتمام رساندن هر کاری ست؛هر کاری!اما من معمولا هیچ کاری نمیکنم.جز اینکه روی تختم دراز بکشم و اینستا گردی کنم؛میتوانم آدم دیگری باشم.حتی میتوانم یک پیرمرد شصت ساله باشم که نوزده تا نوه دارد و سنگ کلیه امانش را بریده است و حالا،قبل از آنکه بمیرد دلش میخواهد چند تا از عکسهای دسته جمعی -از خودش و نوه هایش را-برای چهار تا لایک ناقابل به اشتراک بگذارد.مردم هم از روی ترحم فالویش میکنند؛یعنی من اگر بودم حتما فالوش میکردم.

باهمه ی اینها،نه دلم میخواهد یک پسر بیست و یک ساله ی خوشتیپ باشم و نه میخواهم خودم را یک مرد یا خانوم خیلی متشخص جا بزنم.من فقط میخواهم خودم باشم؛و این سخت ترین کاری ست که یک نفر میتواند در قبال خودش انجام دهد.البته خیلی دلم میخواهد بعنوان یک جوان بیست و یک ساله ی علی نام خودم را جا بزنم.همین کار باعث میشود به آنچه هستم و میخواهم باشم بیشتر نزدیک شوم.آدم همانی ست که میخواهد باشد،تنها با کمی فاصله.

من اینجا،علیِ بیست و یک ساله -و نه بهار شانزده ساله-نزدیکترین آدم بخودم هستم.و از اینکه میتوانم در جایی هرچند مجازی همان چیزی باشم که میخواهم-دست کم یکبار میتوانم همانی باشم که میخواهم- باعث میشود بیشتر به خود مطلوبم -در دنیای واقعی- نزدیک شوم.

فعلا درباره اش به کسی نگفته ام.و نگذاشته ام بفهمند؛اینکه درون من یک کودک یا هر چیز دیگری نیست.یک جوان بیست و یک ساله ست که تا ابد میخواهد بیست و یکساله بماند.حتی در شصت سالگی ام.

من دوستهای ناشناس خودم را دارم.آدمهایی که فالو شان کرده ام و آنها نیز متقابلا من را فالو کرده اند.آنها من را علی بیست و یکساله میبینند و من هم آنها را هر آنچه معرفی کرده اند میبینم.برای ام مهم نیست اگر همانی نباشند که میگویند.آدمهای دنیای مجازی،دروغی نیستند. یا خودِ خودشان اند،یا همانی اند که میخواهند باشند؛دروغی در کار نیست.

میتوانم درکشان کنم؛ اگر نخواهند دیگران از آنچه که در دنیای حقیقی هستند بدانند و یا حتی اگر نگذارند آدمهای دنیای حقیقی شان وارد دنیای مجازی شان شوند.یعنی من هم نمیگذارم.و فکر میکنم اطرافیانم-بخصوص خانواده ام-آنقدر در دنیای واقعی ام جولان داده اند و می دهند که نخواهم اجازه بدهم دنیای مجازی ام را هم متبرک کنند!

این صرفا به این معنا نیست که با آنها مشکل دارم؛فقط میخواهم خودم باشم.نه فرزند کسی،نه خواهر کسی و نه آشنای کسی.تنها یک غریبه ی مستقل.این توقع زیادی ست؟!

۱۵۰ ـُـمین روزِ سال ۸
کنت مونت کریستو

زندگی بی عشق،هبوطی دائم است!

اینجا* بود که برای اولین دچار شدم.دچار چشمهایی که با نگاهش قلبم را میسوزاند!

اما طبق معمول این یکی هم کثافت مطلق بود؛من نمیگویم.استیو تولتز میگوید؛که عشق یک طرفه کثافت مطلق است!

البته نمیدانم این قضیه چند طرفه است و یا اصلا طرفی دارد.اما میدانم برای من اولین بود.دختر یازده ساله دچار شده ومعشوق است که جاودان میشود؛در ذهن.در خاطرات.

من میگویم عشق های اول هرگز تمام نمیشوند.چون شروعی ندارند؛فراموش میشوند.زیر خروار ها خاک دفن میشوند؛ غسال زمان است و گور کن مکان.

حالا بعد از آنهمه وقت او را میبینی.دیگر چه انتظاری میتوان داشت؟!

حالا همه ی آن خاطرات مدفون نبش قبر شده اند.اما به گونه ای دیگر. دخترک تغییر کرده است؛زمان تغییر کرده است؛مکان تغییر کرده است؛و بیشتر از همه او تغییر کرده است.اما یک چیز هنوز سرجایش به قوت قبلی باقی ست؛آن کثافتِ مطلق؛آن عشقِ یکطرفه!

میخواستم بگویم تو فاصله ات با من سه متر بود و من نتوانستم تورا ببینم و این دارد مرا می کشد؛ذبح ام می کند.اما بجایش میگویم تو دور ترین آدمِ نزدیک منی.

با عشقهای دوطرفه،شکستهای عشقی و هر چیز دیگری میتوان یک کاری کرد.اما با سردرگمی،ندانستن ها و ندیدن ها نمیشود.

فقط میتوان زیر نور ماه نشست...ماه بالای سر تنهایی ست!


این تنها احساسِ من است؛عشق به آدمهایی که نمیدانمـ شان.

این تنها احساس من است؛نمیدانم با آن چه کنم.گریه کنم؟!غصه بخورم؟!فریاد بزنم؟!...

من اینها را بلد نیستم.من فقط میتوانم عاشق شوم؛عاشق بمانم...

الحاقیه:« حالا که همه ی هست و نیستم را اعتراف کرده ام این را هم اضافه کنم که من یک سوم زندگی ام را به دیزالو مدیونم؛به خودش و قلمش.»

پی نوشت:«میخواهم مجموعه اعترافاتم را با این آهنگ نحس کامل کنم؛تنها آهنگ فارسی ای بود که در لیست موسیقیهایم پیدا کردم.با کلی خاطره ی بد.به بدیِ صدای خواننده؛مخصوصا آنجا که میگوید"بی استرس،به زندگیت برس!"



* منظور از اینجا،بیان نیست.همانجایی ست که درحال نوشتن این متن بودم.

۱۰۲ ـُـمین روزِ سال ۱۱
کنت مونت کریستو

یک نفر که من باشم.

دیشب که میخواستم از همه جا فرار کنم،به حیاط آمدم و زیر ماه و ستاره اش دراز کشیدم.بعد آهنگی را گوش دادم که جزو قدیمی ها بود؛از اولین آهنگهایی که در لیست موسیقی ام داشتم.متن آهنگ را از بس گوش داده بودم حفظ بودم اما امشب،وقتی بعد از چندین ماه دوباره آن را گوش دادم فهمیدم بطرز شگفت انگیزی معنی اش را میفهمم! و معنی اش چنان وصف حالِ من بود که بر این شدم تا آهنگ را در اینجا نیز به اشتراک بگذارم؛تا گوش های دیگری آنرا بشنوند.


Somebody wants you

یه نفر تو رو میخواد

Somebody needs you

یه نفر به تو نیاز داره

Somebody dreams about you every single night

یه نفر هر شب رویای تو رو می بینه

Somebody can't breath without you, it's lonely

یه نفر بدون تو نمیتونه نفس بکشه! و تنهای تنهاست

Somebody hopes that someday you will see

یه نفر ارزوش اینه که یه روز اونو ببینی

That Somebody's Me

اون یه نفر منم!

دریافت


۹۷ ـُـمین روزِ سال ۷
کنت مونت کریستو

دلم میخواهد یک روز عصر بروم کافه کتاب و توی این کافه یک جای دنج پیدا کنم؛یک جای دنج و پر نور؛از همانهاکه همینگوی گفته بود.

امیدوارم شلوغ نباشد؛من آدم اجتماعی ای نیستم و اتفاقا خیلی هم آدم گریزم.دلم میخواهد خلوت باشد.از همهمه و شلوغی خوشم نمی آید؛از نور زیاد هم خوشم نمی آید.همینکه یک میز و صندلی آن گوشه ها پیدا کنم کافی ست.حتی دلم نمیخواهد چیزی سفارش دهم.شاید تنها یک شکلات داغ.از این قرتی بازیها خوشم نمی آید.فقط میخواهم یک جایی باشد مثل جایی که الان هستم تا بتوانم خودم باشم.و نه آن آدمی که دیگران سراغ دارند.

۹۶ ـُـمین روزِ سال ۵
کنت مونت کریستو