دراکولا

دراکولا

گر همه نیک وبد کنی.

اینجا خلوت است.اما ساکت نیست.یعنی پارس سگها سکوت را حرام کرده است.همیشه واق واق میکنند؛بعید میدانم پارسشان معنیِ خاصی داشته باشد.بیشتر از روی عادت ست.من هم عادت کرده ام؛به دروغ گفتن.دروغهای کوچک.آنها که اصل مطلب را دستخوش تغییر نمیکنند.اما من را یک دروغگو‌بار می آورند.یعنی مگر فرقی می کند؟!دروغ گو صرفا دروغ گوست.برای نیل آرمسترانگ هم فرقی نمی کرد یک قدم بردارد یا تمام کره ماه را دور بزند؛بالاخره او اولین آدمی بود که قدم در ماه گذاشت.حتی به اندازه ی یک قدم؛یک قدم کوچک برای یک مرد اما یک جهش بزرگ برای بشریت؛چیزی که خودش گفته بود.

حالا این قدم های کوچک،این دروغهای ناچیز،قبل از آنکه دیگران را فریب دهد خودت را می فریبد.یک جور خودفریبی ست؛برای آنکه دروغگوی خوبی باشی.حتی اگر بدترین دروغگو هم باشی فرقی نمیکند؛اولین قربانی یک دروغگو خودش اوست.


۱۹۶ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

گفتند ته جاده بن بست است؛نماندیم.


بهرام آدمِ عجیبی ست؛صبحانه،نان در چایی می زند و میخورد.هر روز صبح که می آید و سرسفره می نشیند شروع می کند به حرف زدن؛از رفتن می گوید.نان را در چایی میخیساند و آنقدر درباره ی رفتن استدلال تراشی می کند که پاک آمدنش را فراموش میکنیم؛انگار که اصلا نیامده است؛همیشه بوده است؛حالا میخواهد برود.همیشه هم روی یک جمله تاکید دارد؛اینکه "ته این جاده بن بست است"

بهرام آدم عجیبی ست؛حرفهای عجیبی میزند؛هر روز صبح،بعد از تمام شدن صبحانه اش روی مبل دراز می کشد و درباره ی دنیا صحبت می کند؛اینکه خیلی بزرگ است؛باید رفت و بزرگی اش را دید؛لمسش کرد؛در آن غرق شد.

شبی،خبر رفتن پسرخاله ام را شنیدیم؛رفته بود لندن.از فردای آنشب،بهرام دیگر پایین نیامد؛یک هفته ایست که دیگر نمی آید.افسردگی گرفته است؛دنیای بزرگش را آب برده.

حالا دیگر کسی نیست که نانش را در چایی بخیساند و درباره ی رفتن حرف بزند.اما من درباره اش فکر می کنم؛بعد از جمع کردن سفره ی صبحانه روی مبل دراز میکشم و درباره ی دنیا فکر میکنم؛دنیا آنقدرها هم که بهرام میگوید بزرگ نیست.و انطور هم که بنظر می آید کوچک نیست؛یعنی نمیشود برایش اندازه ای تعیین کرد.

دنیای هرکسی درست مانند قد او،یک اندازه ای ست.نمیتوان گفت انسان ذاتاً موجودی ست قد بلند یا کوتاه،چون هرکسی دنیای خودش را دارد.

من دنیای کوچکی دارم؛از اتاقم شروع میشود و تا حد ترخص شهر ام ادامه دارد؛شاید هم کمتر.اما در همین دنیای کوچک درهای بسیاری وجود دارند‌که در آنسوی خود دنیای بزرگی را به آغوش کشیده اند.دنیایی متشکل از تمام نداشته های زندگی مان؛درباره ی صحت وجودشان نمیتوان چیزی گفت.اما اینطور بنظر می اید که وجود دارند.

چند سالی ست که تمام دغدغه ی من-و بیشتر از من بهرام- گذشتن از درهایی ست که در ذهنمان ساخته ایم؛برای رسیدن به آرزوهای دور و دراز؛برای ارضای حس نامتناهی بودن دنیاهایمان؛شاید هم برای دیدن آدمهای سفید پوست با موهای طلایی و لهجه ی انگلیسی.یا برای باغهای باروک پراگ و عطر موسیقی در فضا؛گلن سنت مری و فور ویندز با تپه های ماسه ای سرخ رنگ و فانوس دریایی کنار ساحل اش.حتی باستن و بهترین دانشگاه پزشکی اش. دلیل برای رفتن زیاد است؛برای دیدن چیزهایی که تنها در فیلمها و کتابها دیده و خوانده ایم،برای دست یافتن به دنیایی جدید،با فرهنگی جدید و آدمهایی متفاوت؛برای عبور از این در ها.

اما قبل از هرچیز،باید دری وجود داشته باشد؛آدمهایی که دنیای شان آنقدری وسعت ندارد که کفاف آرزوهایشان را بدهد؛آن ها میتوانند با عبور از این درها دنیای بی حد و حصری را به آغوش بکشند.و به مکانهایی سفر کنند که تنها کلاسیکهای اصیل میتوانند اینکار را هر چند برای مدت کوتاهی برای شان انجام دهند.

فکر میکنم کریستف کلمب هم وقتی آمریکا را کشف کرد همین حس را داشت؛احساس میکرد دنیا جای بزرگی ست.

بهرام آدم عجیبی ست؛دیگر نان ش را در چایی نمی زند.دیگر از رفتن نمیگوید؛یک هفته ایست که در ها را بسته است.


بشنویم از poo_bon:

۱۷۴ ـُـمین روزِ سال ۶
کنت مونت کریستو

قطار منحرف از ریل

تابستان طاقت فرسایی ست.مثل تمام چیزهای دیگرش؛که بدترینش میتواند قطعی برق باشد.قرار ِ ملاقات هایش را درست در گرم ترین ساعات. روز تنظیم میکند؛ سه بعد از ظهر می رود و تا غروب هم نمی آید. پنج ساعت زمان کافی ای برای شروع و به اتمام رساندن هر کاری ست؛هر کاری!اما من معمولا هیچ کاری نمیکنم.جز اینکه روی تختم دراز بکشم و اینستا گردی کنم؛میتوانم آدم دیگری باشم.حتی میتوانم یک پیرمرد شصت ساله باشم که نوزده تا نوه دارد و سنگ کلیه امانش را بریده است و حالا،قبل از آنکه بمیرد دلش میخواهد چند تا از عکسهای دسته جمعی -از خودش و نوه هایش را-برای چهار تا لایک ناقابل به اشتراک بگذارد.مردم هم از روی ترحم فالویش میکنند؛یعنی من اگر بودم حتما فالوش میکردم.

باهمه ی اینها،نه دلم میخواهد یک پسر بیست و یک ساله ی خوشتیپ باشم و نه میخواهم خودم را یک مرد یا خانوم خیلی متشخص جا بزنم.من فقط میخواهم خودم باشم؛و این سخت ترین کاری ست که یک نفر میتواند در قبال خودش انجام دهد.البته خیلی دلم میخواهد بعنوان یک جوان بیست و یک ساله ی علی نام خودم را جا بزنم.همین کار باعث میشود به آنچه هستم و میخواهم باشم بیشتر نزدیک شوم.آدم همانی ست که میخواهد باشد،تنها با کمی فاصله.

من اینجا،علیِ بیست و یک ساله -و نه بهار شانزده ساله-نزدیکترین آدم بخودم هستم.و از اینکه میتوانم در جایی هرچند مجازی همان چیزی باشم که میخواهم-دست کم یکبار میتوانم همانی باشم که میخواهم- باعث میشود بیشتر به خود مطلوبم -در دنیای واقعی- نزدیک شوم.

فعلا درباره اش به کسی نگفته ام.و نگذاشته ام بفهمند؛اینکه درون من یک کودک یا هر چیز دیگری نیست.یک جوان بیست و یک ساله ست که تا ابد میخواهد بیست و یکساله بماند.حتی در شصت سالگی ام.

من دوستهای ناشناس خودم را دارم.آدمهایی که فالو شان کرده ام و آنها نیز متقابلا من را فالو کرده اند.آنها من را علی بیست و یکساله میبینند و من هم آنها را هر آنچه معرفی کرده اند میبینم.برای ام مهم نیست اگر همانی نباشند که میگویند.آدمهای دنیای مجازی،دروغی نیستند. یا خودِ خودشان اند،یا همانی اند که میخواهند باشند؛دروغی در کار نیست.

میتوانم درکشان کنم؛ اگر نخواهند دیگران از آنچه که در دنیای حقیقی هستند بدانند و یا حتی اگر نگذارند آدمهای دنیای حقیقی شان وارد دنیای مجازی شان شوند.یعنی من هم نمیگذارم.و فکر میکنم اطرافیانم-بخصوص خانواده ام-آنقدر در دنیای واقعی ام جولان داده اند و می دهند که نخواهم اجازه بدهم دنیای مجازی ام را هم متبرک کنند!

این صرفا به این معنا نیست که با آنها مشکل دارم؛فقط میخواهم خودم باشم.نه فرزند کسی،نه خواهر کسی و نه آشنای کسی.تنها یک غریبه ی مستقل.این توقع زیادی ست؟!

۱۵۰ ـُـمین روزِ سال ۸
کنت مونت کریستو

زندگی بی عشق،هبوطی دائم است!

اینجا* بود که برای اولین دچار شدم.دچار چشمهایی که با نگاهش قلبم را میسوزاند!

اما طبق معمول این یکی هم کثافت مطلق بود؛من نمیگویم.استیو تولتز میگوید؛که عشق یک طرفه کثافت مطلق است!

البته نمیدانم این قضیه چند طرفه است و یا اصلا طرفی دارد.اما میدانم برای من اولین بود.دختر یازده ساله دچار شده ومعشوق است که جاودان میشود؛در ذهن.در خاطرات.

من میگویم عشق های اول هرگز تمام نمیشوند.چون شروعی ندارند؛فراموش میشوند.زیر خروار ها خاک دفن میشوند؛ غسال زمان است و گور کن مکان.

حالا بعد از آنهمه وقت او را میبینی.دیگر چه انتظاری میتوان داشت؟!

حالا همه ی آن خاطرات مدفون نبش قبر شده اند.اما به گونه ای دیگر. دخترک تغییر کرده است؛زمان تغییر کرده است؛مکان تغییر کرده است؛و بیشتر از همه او تغییر کرده است.اما یک چیز هنوز سرجایش به قوت قبلی باقی ست؛آن کثافتِ مطلق؛آن عشقِ یکطرفه!

میخواستم بگویم تو فاصله ات با من سه متر بود و من نتوانستم تورا ببینم و این دارد مرا می کشد؛ذبح ام می کند.اما بجایش میگویم تو دور ترین آدمِ نزدیک منی.

با عشقهای دوطرفه،شکستهای عشقی و هر چیز دیگری میتوان یک کاری کرد.اما با سردرگمی،ندانستن ها و ندیدن ها نمیشود.

فقط میتوان زیر نور ماه نشست...ماه بالای سر تنهایی ست!


این تنها احساسِ من است؛عشق به آدمهایی که نمیدانمـ شان.

این تنها احساس من است؛نمیدانم با آن چه کنم.گریه کنم؟!غصه بخورم؟!فریاد بزنم؟!...

من اینها را بلد نیستم.من فقط میتوانم عاشق شوم؛عاشق بمانم...

الحاقیه:« حالا که همه ی هست و نیستم را اعتراف کرده ام این را هم اضافه کنم که من یک سوم زندگی ام را به دیزالو مدیونم؛به خودش و قلمش.»

پی نوشت:«میخواهم مجموعه اعترافاتم را با این آهنگ نحس کامل کنم؛تنها آهنگ فارسی ای بود که در لیست موسیقیهایم پیدا کردم.با کلی خاطره ی بد.به بدیِ صدای خواننده؛مخصوصا آنجا که میگوید"بی استرس،به زندگیت برس!"



* منظور از اینجا،بیان نیست.همانجایی ست که درحال نوشتن این متن بودم.

۱۰۲ ـُـمین روزِ سال ۱۱
کنت مونت کریستو

یک نفر که من باشم.

دیشب که میخواستم از همه جا فرار کنم،به حیاط آمدم و زیر ماه و ستاره اش دراز کشیدم.بعد آهنگی را گوش دادم که جزو قدیمی ها بود؛از اولین آهنگهایی که در لیست موسیقی ام داشتم.متن آهنگ را از بس گوش داده بودم حفظ بودم اما امشب،وقتی بعد از چندین ماه دوباره آن را گوش دادم فهمیدم بطرز شگفت انگیزی معنی اش را میفهمم! و معنی اش چنان وصف حالِ من بود که بر این شدم تا آهنگ را در اینجا نیز به اشتراک بگذارم؛تا گوش های دیگری آنرا بشنوند.


Somebody wants you

یه نفر تو رو میخواد

Somebody needs you

یه نفر به تو نیاز داره

Somebody dreams about you every single night

یه نفر هر شب رویای تو رو می بینه

Somebody can't breath without you, it's lonely

یه نفر بدون تو نمیتونه نفس بکشه! و تنهای تنهاست

Somebody hopes that someday you will see

یه نفر ارزوش اینه که یه روز اونو ببینی

That Somebody's Me

اون یه نفر منم!

دریافت


۹۷ ـُـمین روزِ سال ۷
کنت مونت کریستو

دلم میخواهد یک روز عصر بروم کافه کتاب و توی این کافه یک جای دنج پیدا کنم؛یک جای دنج و پر نور؛از همانهاکه همینگوی گفته بود.

امیدوارم شلوغ نباشد؛من آدم اجتماعی ای نیستم و اتفاقا خیلی هم آدم گریزم.دلم میخواهد خلوت باشد.از همهمه و شلوغی خوشم نمی آید؛از نور زیاد هم خوشم نمی آید.همینکه یک میز و صندلی آن گوشه ها پیدا کنم کافی ست.حتی دلم نمیخواهد چیزی سفارش دهم.شاید تنها یک شکلات داغ.از این قرتی بازیها خوشم نمی آید.فقط میخواهم یک جایی باشد مثل جایی که الان هستم تا بتوانم خودم باشم.و نه آن آدمی که دیگران سراغ دارند.

۹۶ ـُـمین روزِ سال ۵
کنت مونت کریستو

Midnight sun




۸۸ ـُـمین روزِ سال ۲
کنت مونت کریستو

قاتل اتفاقی

 ظهر چهارشنبه،۵/۱۱/۱۳۹۷

امروز صبح یک نفر را کشتم؛هنوز دو ماه تا تولد هفده سالگی ام مانده است و آنوقت من یک نفر را کشته ام.

نمی دانم کی هستم؛کجا هستم؛حتی نمیدانم هنوز زنده ام یا نه.تنها میدانم یک نفر را کشته ام و این شهر هم دیگر هیچ شباهتی به شهری که تا هفته ی پیش سراغ داشتم ندارد.بیشتر شبیه کشتارگاه است؛کپه کپه جسدهای خونین و متعفن روی آسفالت سرد خیابان ها و کنار پیاده رو ها رها شده اند.

حتی من هم دیگر آن آدم قبلی نیستم؛یک نفر را کشته ام. و جدا ازاینکه مقتول دشمنم بوده یا نه،من یک قاتل محسوب میشوم.یعنی مگر چه فرقی دارد.او مرده است؛من کشتمش!

اما نه؛یک فرقی دارد.او دشمن من است و من هم به او نگفته ام آقای دشمن بیا به وطن و خاک من حمله کن تا من با تفنگ تو را بکشم؛خودش پا شده آمده شهر و خانه زندگی مان را بهم ریخته،آرامش را از ما سلب کرده! این یعنی اگر نمی کشتم،می مردم.

غروب چهارشنبه،۵/۱۱/۱۳۹۷

خانواده ام را گم کرده ام.حتی نمی دانم زنده اند یا نه؛شهر را بی نظمی سرسام آوری فرا گرفته است.مردم سراسیمه از اینطرف به آنطرف می دوند.صدای توپ وتفنگ حتی یک لحظه بند نمی آید.همه یا زخمی شده اند ویا اینکه مرده اند.آن عده ای هم که زنده مانده اند،هر چه را که به دستشان می رسیده در بقچه ای چپانده اند و میخواهند از شهر بروند؛بروند یک جایی که امن باشد. اما من هیچ کجا نمی روم؛من یک نفر را کشته ام و حالا که دقت میکنم میبینم خیلی هم دشمن نبوده است؛ موهای جوگندمی پرپشتی دارد و پیشانی آفتاب سوخته اش پر از چین و چروک است؛اونیفرم دشمن پوشیده است و از پس کله اش -از جایی که لوله ی تفنگ را به سرش چسباندم و آن گلوله ی لعنتی را خالی کردم- خون زیادی رفته است.

جوان را کشان کشان تا توی خرابه ای که در آن پناه گرفته ام آوردم.از توی جیب سمت چپ شلوارش یک کارت شناسایی پیدا کردم؛کارتی که گواه از ایرانی بودنش می داد!

این یعنی من نه تنها یکی از آن حرام زاده های متجاوز را نکشته ام بلکه کسی را که میتوانسته چند تا از آن لعنتی ها را بکشد،کشته ام.من شاید بچه ای را یتیم،زنی را بیوه و مادری را داغدار کرده ام.حیرت آور است!من با یک فشار کوچک بر روی ماشه اینهمه جنایت مرتکب شده ام!با توجه به اینکه هنوز دو ماه تا تولد هفده سالگی ام مانده است.

سحرگاه پنج شنبه،۶/۱۱/۹۷

اوضاع کمی آرام تر شده است؛انگار دشمن رفته تا کمی بخوابد!

شهر هم تقریبا از جمعیت خالی ست.تنها رزمنده ها و جوانان برای مبارزه مانده اند.

من هم مانده ام؛یک نفر را کشته ام و تمام شب داشتم قبر می کندم.به هر سختی ای که بود جسد را داخل آن گودال تنگ و کوچک جا دادم و رویش را هم با خاک پوشاندم.

داشتم فکر می کردم مسئله ی جنگ،مسئله پیروزی و شکست نیست؛مسئله اش انتخاب است.انتخاب بین خودت و دیگران؛اینکه برای زنده ماندن خودت از شهر بگریزی یا برای نجات و حفظ جان دیگران و خاک وطنت بایستی وبجنگی.مسئله ی جنگ،توپ و خمپاره و آتش نیست؛مسئله اش در و خون و غم و غربت است؛آوارگی ست.صدای گریه های یک دختر بچه ی پنج ساله ی یتیم است.

صبح پنج شنبه،۶/۱۱/۹۷

خورشید دارد طلوع می کند و من یک انتخاب‌دارم.نمی خواهم فرار کنم.میخواهم اسلحه ام را بردارم و به اندازه ای که آن مرد میتوانست بجنگد و دشمنی را از بین ببرد،بجنگم!

پی نوشت:صرفا خواستم این دری وری را جایی نشر داده باشم.والسلام.

۷۰ ـُـمین روزِ سال ۱۴
کنت مونت کریستو

شبانه های خالی

بگذار کنارت بنشینم؛با من بگو از تمام ناگفتنی ها...

۶۶ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت مونت کریستو

اندوه نگفتن ها

یک روز سرد بهاری ست؛ روزهای بهاری که سرد نیستند.هستند؟

من تنها هستم؛ همیشه بودم.حتی وقتی متولد شدم هم تنها بودم.اما این مهم نیست.ماجرا قرار نیست از اینجا شروع شود.

روی نیمکتی آبی نشسته ام؛ زنی با بچه اش و جوانی با کیف مشکی رنگش روی نیمکتهای انطرف پارک نشسته اند.

من چرا باید تنها باشم؟چرا نمیتوانم تنها نباشم؟

جوان با نگاهی شیوا و مرموز نگاهم می کند؛زل زده است به من.متقابلا زل زده ام به او.

من نمیخواهم تنها باشم.میخواهم کمی تنها نباشم؛ ماجرا باید از همینجا آغاز شود.

هنوز دارد نگاه می کند؛ من هم نگاه میکنم. مسخ شده ایم انگار.

پایان تنهایی شروع ماجرا ست.

هفت دو چرخه سوار از بینمان رد میشوند.

جوان نیست؛رفته است؛ هیچوقت نبوده است...

تنهایی پایان ندارد؛ هیچوقت تمام نمیشود.حتی وقتی تنها میمیری.

الحاقیه: شاید هرگز نتوانم " تو" باشم. اما میتوانم "خودم" باشم. و این سخت ترین کاریست که یک نفر میتواند در قبال خودش انجام دهد. حتی از "تو" بودن هم  دشوار تر است.

۴۹ ـُـمین روزِ سال ۸
کنت مونت کریستو