دراکولا

میم_۳

میم یک عادت زشت داشت؛ خلط اش را قورت می داد. ترجیح میداد بجای تمام تلاشی که باید برای بیرون آوردن و حس کردن مزه اش و بعد تف کردنش صرف کند، فقط آن را قورت بدهد. باز هم تا دیروقت بیدار مانده بود. اینهم یک عادت بد دیگر. سعی کرد با آلبوم بچگی هایش مشغول شود. توی تمام عکس های کلاس اول، کسی که بین بچه ها کله اش می درخشید میم بود.یکجور فرمانبری احمقانه از دستورات ناظم برای کوتاهی موها. یادش آمد شب شنبه ای، حسابی گریه کرده بوده تا کله اش را بتراشند.می ترسید ناظم دعوایش کند. آلبوم را بست. دوباره رفت توی حیاط، همانجا کنار کفش ها و منتظر هواپیماها. چی باعث شده بود اینقدر از ناظم بترسد؟ پدر و مادرش که کتکش نمی زدند. حتی خانواده اش آنقدر ها فقیر هم نبودند که کمبودی حس کند.پس چرا می ترسید؟ 
بنظر نمی آمد هواپیمایی پرواز داشته باشد. پس امشب از آن شب های تلخ بود. از آن ها که مدام توی افکارت به گذشته گریز میزنی و تهش، هیچی برایت نمی ماند. باید کتری را پر آب می کرد و می گذاشت روی اجاق گاز.باید ویکسش را از تو کشو پیدا می کرد.باید به جایی بین دو پیشانی اش روغن می مالید.باید آنتی هیستامین می خورد و بعد از همه ی اینها سعی می کرد سرش را روی دوتا بالشت بگذارد و سعی کند هرجور شده از بینی اش نفس بکشد. علی خیلی راحت با دهن نفس می کشید. عین خیالش هم نبود.یک جاهایی حتی  صدای اگزوز اتوبوس می داد. میم منتظر هواپیماها بود. دوست نداشت از دهن نفس بکشد. فقط کافی بود آفتاب بزند تا بینی کیپ اش باز شود.

 

۱۰۶ ـُـمین روزِ سال ۵
کنت ویلیام

میم_۲

نصف شبی، وقتی میم نمی توانست به تمام شدن امروزش رضایت بدهد، بافت قهوه ای کهنه ای از کمد برداشت و تنش کرد. توی تاریکی آشپزخانه دهانش را زیر شیر کلمن آب سرد گرفت.تا جایی که تشنگی اش برطرف شد. بعد رفت توی حیاط. نشست کنار کفشهای پشت در مانده. منتظر ماند. همیشه این موقع ها سروکله شأن پیدا می شد. دستمالی برداشت و کفش قرمزه را- آن یگانه کلیشه ی همیشگی ظاهری اش- تمیز کرد. بنظر نمی آمد فایده ای داشته باشد. بیشتر سابیدن کفشی که در اصل خودش کهنه محسوب می شد  فقط ناامیدش کرد. 
از آن شب‌های ساکت و خنک بود.جایی که توی آسمان همیشه یکی دوتا ستاره وجود داشت و حالا، حتی آسمان زیباتر از قبل هم شده بود. دو هواپیما از روی باند بلند شده بودند و صدای مختص خودشان میم را به وجد آورده بود. فکر کرد هیچ چیز زیباتر از این نیست. هیچ چیز بهتر از باند فرودگاه و یک هواپیما برای اوج گرفتن نیست.فقط کافی بود فکر کند هواپیما به بهترین مکان ها می رود. 
پ.ن: از سری داستان های تخمی-تخیلی.یا حتی تخمی-توهمی=))
پ.ن: میم جنس مذکر می باشد.

۹۹ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت ویلیام

میم _ 1

طرفهای چهار ونیم بعد از ظهر بود. راننده تاکسی سکه ی پانصدی داغی کف دستش گذاشت. «میم» می بایست از عرض خیابان عبور می کرد و می رفت تا وقت و پولش را در یکی از حقه باز ترین موسسات کنکوری تلف کند . بجایش همانجا ایستاد. دستهایش را از جیب هایش بیرون آورد. مچ اش را مالش داد و روی چمن های داغ وسط فلکه نشست. همه چیز داغ بود. حتی کاغذ های دفترش. یکی شان را کند. شروع کرد به تا زدن.و دوباره تا زد.انقدری تا نتیجه اش شد یک مرغ ماهیخوار کاغذی. دوسال پیش بود یا سه سال؟ نمیشد فهمید. توی این گرما فهمش بیهوده بود. مرغ ماهیخوار را داده بود بهش. یک چیزهایی هم تویش نوشته بود. البته نداده بود. گذاشته بود روی میز طرف. جایی که احتمال دیدنش زیاد بود.اما مشکل همینجا بود.مسئله هیچوقت احتمالات نبوده. احتمال برخورد من با تو. احتمال بودن تو با من. مسئله خواستن بود.این را میخواهی؟ گوربابای احتمالات. برش دار!
حالا لابد طرف نخواسته.وگرنه احتمالات زیاد بودند. میم هم داشت به همین فکر می کرد. چنگ می انداخت به چمن های داغ و می کندشان. هیچ چیز بدتر از تنها نشستن روی چمن های داغ و کندنشان و بعد از آن، فکر کردن به اینکه مرغ ماهیخوارت را زیر یکی از میزها پیدا کرده ای نیست.
گوشی اش را در آورد.باید زنگ می زد مجید.باید ازش عذرخواهی میکرد.باید می‌گفت از اینکه پارسال بهش گفته « عنتر عوضی » حسابی متاسف است. همین کار را هم کرد. مجید اول به روی خودش نمی آورد. انگار میخواست نشان بدهد چیزی از ماجرای پارسال یادش نمانده. بعد گفت مسئله ای نیست. میم پرسید جدا مسئله ای نیست؟ مجید گفت: آره رفیق.مسئله ای نیست.
 گند زده بود. فاتحه ی دوستی شان همان سال پیش خوانده شده بود. هم زدنش فقط همه چیز را حال به هم زن تر می کرد. عجب خریتی.باید می فهمید.
شروع کرد به کندن چمن ها. دستبندش نبود.همان که بخاطر کوچک بودنش  برداشته بود برای خودش.اما مهم نبود.دیگر مهم نبود. دوباره چمن ها را کند.اینبار کمی خسته تر. دختره باید مرغ ماهیخوارش را باز می کرد.میم میخواست دختره آن جمله را ببیند. یاد جمعه افتاد. داشت پروسه ی خودتخریبی را تکمیل می کرد.باید تا آنجا که اشکش  در می آمد ادامه می داد. جمعه ی آن هفته از لابه لای خرت و پرت ها  یک نامه پیدا کرده بود. یکی برایش نوشته بود بهترین دوستی بوده که تابحال داشته. همیشه صاف و ساده بوده و هیچوقت مثل بقیه از پشت خنجر نزده و از اینجور زِرزِریات. میم فکر کرده بود  شاید گاهی اوقات باید از پشت یک خنجری هم فرو کرد.بعضی اوقات باید چاقویی را پنج سانتی متر در کمر کسی فرو کنی و بعد، سه سانتی متر بیرون بکشی تا ازت تشکر کنند؛تا کنارت بمانند. کمی دیگر چمن ها را کند و بعد بلند شد.
تاکسی یکبار دیگر از کنارش رد شد.باید می رفت. حرام زاده ها منتظرش بودند.
پ.ن: این داستان کاملا تخمی-تخیلی می باشد.

۹۸ ـُـمین روزِ سال ۲
کنت ویلیام

Jimmy mack, when are you coming back?!

سلام جیمی،
باید بگویم امیدوارم حالت خوب باشد و این مزخرفات. بیخیال . حتی آنقدری مطمئن نیستم که دلم بخواهد حالت خوب باشد.میفهمی که؟ تو حتی نگفتی کِی برمی گردی، جیمی مَک!
من میدانم وقتی یک زنی عاشق بشود چطوری ست. اما تو ، تو حتی نبودی که بفهمی. نمی خواهم بخاطراین چیزها متهمت کنم. اما آخرین باری که در یک ماجرای عاشقانه طرف پسری را گرفتم- پسری که میخواست خودکشی کند- تقریبا به یک ساعت نکشیده، با شنیدن حرف های دختره کاملا از موضع ام دست کشیدم. حتی برای پسره آرزوی موفقیت زیادی در خودکشی اش کردم. هرچند خودش را هم نکشت. اما اگر بگویم آن پسر کسی بود که همیشه عاشقش بودم  حسابی گیج می شوی. زن ها اینطور عاشق می شوند. یا شاید هم نمی شوند. به هر حال، من که اینطوری بودم. خیلی توی بند وصال و این جورچیزها نبودم.فقط می خواستم دوستش داشته باشم.بدون اتلاف وقت با حواشی رسیدن ها و نرسیدن ها.
اما از طرفی، اگر میخواهی بگویی یک بزدل احمق ام ، بگو. چون یک بزدل احمق هم هستم. اما تو هم خیلی احمق بودی که رفتی,جیمی!
فکرش را بکن، یک نفر را داشته باشی که برایت آهنگ بنویسد _ یک آهنگ کامل به اسم تو_ و آنوقت تو رفته باشی. نباشی که آن را گوش کنی.ببینی دختره چطوری روی صحنه برایت می خواند. باید حسابی احمق بوده باشی جیمی.
چیز دیگری نمی گویم.چیزی هم ندارم که بگویم راستش، یعنی  آدم برای یک غریبه چقدر می تواند بنویسد تا کار به جاهای باریک نکشد؟
پ.ن: لطفا برگرد.

اولین پست از سری پست های #پیوستی_بر_آهنگها

 

 

۴۶ ـُـمین روزِ سال ۱
کنت ویلیام

Farfrom who

یادم نمیاد وقتی داشتم آدرس وبلاگ رو می نوشتم از کسی دور بوده باشم. یا کسی باشه که در فراقش سوخته باشم:دی 

اسم یه آهنگ بود به گمونم. از ایده ش خوشم اومد.اینکه بالاخره یه نفر باشه که دور بودن یا هرچیز دیگه ش برات باارزش باشه. بالاخره توی اون ذهن واموندت یه نفر باشه از آدما که هنوزم بهش فکر می کنی.

پ.ن: موقت

پ.ن دیگر:  شان مندز رو پیدا کردم.و صدای بهشتی ای داره. همین به ذهنم رسید.

 

 

۳۶ ـُـمین روزِ سال ۲
کنت ویلیام

ایندفعه فقط برای شنیدن صدای تلق وتولوق کیبورد آمده ام. بعنوان کسی که نمی تواند خودش را راضی به درس خواندن کند و در عین حال بخودش اجازه ی انجام هیچ کار دیگری را هم نمی دهد، حساب زیادی روی فردا باز می کنم. هر امروز را به دست فردا میسپارم و این چرخه ی رخوت انگیز ادامه دارد. اما نمی گذارم شب ها از دست بروند. شب ها را گذاشته ام برای همینگوی؛ ارنست جان عزیز و آن وداع با اسلحه اش. هم تنها کسی ست که برایم مانده. و البته  505 آرکتیک مانکیز ها. آنجا که میگوید : but i crumble completely when you cry. و هر دفعه همان احساس اولیه را در من ایجاد می کند. ترک پایانی دومین البوم این گروه و من دیوانه اش شده ام. بخاطرش بهترین دیوار اتاقم را از پوستر پر کرده ام و فکر می کنم این همان راهی ست که وقتی دیگر برایمان راهی نمانده انتخاب می کنیم. برای نشان دادن احساساتی که تنها به خودمان مربوط اند. تمام سنگینی شان روی شانه های خودمان است. مثل عشق های یکطرفه و نامه هایی که هرگز پست نمی شوند. دیشب تمام شان را باز کردم. بطرز احمقانه ای به احساسات پاک و معصومانه آغشته شده بودند. در هرکدامشان نوعی عجز و بیچارگی به چشم می خورد. ناله ای برای دوست داشتن. و بیشتر از آن، دوست داشته شدن. 

فکر می کنم بطرز برگشت ناپذیری منزوی شده ام؛ یک معادله ی یک طرفه. و برایش نمی توانم کاری بکنم. آخرین باری که واقعا بین آدمها بوده ام برای عصب کشی دندانی بود که درد نمی کرد اما سوراخ شده بود. تمام مدت سرم را پایین نگه داشته بودم و به کفشهایشان نگاه می کردم. تا جایی که بی حس کننده به نیمی از بینی ام هم سرایت کرده بود و آنوقت حتی نمی توانستم نفس بکشم. تا اینکه صدایم زدند برای حفر چاهی توی دهانم و بعد از آن پر کردنش.

تازگی ها متوجه شدم علاوه بر اینکه دیگر به روز دانش آموز تعلق ندارم ،روز دانشجو هم به نوبه ی خودش پذیرایم نیست! در حال حاضر دانشگاه رفتن میتواند مرموز ترین و خوشایند ترین اتفاق زندگی ام باشد.

پ.ن: عنوان؟ نمی تونم روی همه چیز اسم بزارم.شرمنده!

۳۰۱ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت ویلیام

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

در کتابی نوشته شده بود خاکستری رنگی ست خنثی.من را بگویید، میگویم خاکستری آدمی ست افسرده.آدمی که دیگر نمی خواهد چیزی را حس کند.دراز کشیده کف اتاق.بدون اینکه بداند چرا آنجا دراز کشیده است.

خاکستری را از ترکیب رنگهای اصلی می سازند.کافی ست قرمز و سبز و و آبی و سفید و زرد و سیاه ترکیب شوند؛ نتیجه شگفت زده ات می کند. و بعد از آن ، غمگین.

دراز کشیده ای کف اتاق.نمی دانی چرا.خسته ای. نمیدانی چرا. حالا باید بفهمیم یک روز بیش از حد خوشحال بوده ای.یک روز بیش از حد امیدوار بوده ای.یک روز بیش از اندازه خندیده ای.یک روز بیش از حد غمگین بوده ای. یک روز بی از اندازه اشک ریخته ای. حالا تمام آن روزها ترکیب شده اند. و تو دراز کشیده کف اتاق، بهت اتهام بی احساس بودن می زنند. اتهام خنثی بودن‌.

۱۶۷ ـُـمین روزِ سال ۱۱
کنت ویلیام

این فیلد نمی تواند خالی باشد.

بعضی چیزها تمام می شوند.بعضی ها را باید تمام کرد. مثل وقتهایی که وسط یک جنگ پارتیزانی، زمانی که دیگر از انجام عملیات آسوده شده ای و میخواهی با خیال راحت به  قول‌هایی که به معشوقه ی سه روزه ات داده ای جامع ی عمل بپوشانی، کاملا بیرون از برنامه زخمی می شوی.حالا باید تصمیم بگیری تمامش کنی یا نه.اما آنقدر ها هم ساده نیست. آینده را میبینی در چشمهاش. امید را حس می کنی در جایی از درونت که برایت کاملا بی نام است. حالا باید با تیر خلاصی  شرش را کند.شر خودت را وقتی دیگر نمیتوانی جماعت را همراهی کنی و حالا آنقدری با خودت غریبه شده ای که کنایه وار با سوم شخص خطابش می کنی. اما تو می‌مانی و آنها می روند.تو می مانی تا خودت را خلاص کنی. اما اینکار را نمی کنی.جرئتش را نداری. می گذاری بین خار و خاشاک درد بکشی اما چیزی نباشی که تاکنون نبوده ای.
بلاک را گذاشته اند برای همین روزها؛تا آدمها را از زندگیت حذف کنی.که اگر به همین آسانی بود قطعا تیر خلاص را زودتر از اینها میزدم. حتی قبل تر از مجروح شدن . اما مسئله دارد از شجاعت منحرف می شود.تو امید را حس کردی.تنهایی را تف کردی بیرون. حالا قبل از آنکه بتوانی، نمی خواهی.
و بعد چیزهایی را شروع کردی بدون اینکه قبلی ها را تمام کنی.داری اصولت را زیر پا می گذاری و دیگر برایت مهم نیست.داری کنکور را نادیده می گیری و دیگر برایت مهم نیست. حالا مگر این یک هفته ی باقی مانده می تواند چه گلی به سرت بزند؟
افسرده نیستی.حتی ادایش را هم در نمی آوری.فقط خسته شده ای.از تمام چیزهایی که ممکن است معنی ای داشته باشند.که معنی دار ها تمام شدند بدون آنکه حتی شروعی داشته باشند.آغازش شجاعت میخواست.تو نداشتی.پایانش هم شجاعت می خواهد.این را هم نداری.معلق مانده ای وسط چیزی که سروته ندارد.

پی نوشت:جاهای خالی باید پر بشن.حتی بیان هم اینو میدونه.خب من چیزی ندارم که پرش کنم باهاش.

 

۱۴۹ ـُـمین روزِ سال ۶
کنت ویلیام

میدونی احتمال اینکه سقف خونه همین الان بریزه روی سرت چقدره؟یک به ده میلیون؟شایدم کمتر؟یا بیشتر؟ به هر حال هرچقدر هم این احتمال ناچیز باشه اما همیشه احتمالش وجود داره. اما تو که مدام به این چیزا فکر نمی کنی. نبایدم بکنی؛اینطوری فقط گند می زنی به لحظاتت. اما اینم یه احتماله.پس چرا نادیدش می گیریم؟
چرا همیشه منتظریم حین رد شدن از خیابون ماشین بهمون بزنه اما به ریختن یه سقف کوفتی روی سرمون فکر نمی کنیم؟ اره.چون احتمالش کمه. اما بازم  مجبوری بعنوان یه احتمال براش ارزش قائل بشی.
خب،راستش نمیخام چیزی رو اثبات کنم.یا حتی نتیجه گیری خاصی داشته باشم.خدا میدونه، حتی نمیخام نکته اخلاقی ازش بکشم بیرون.کاری که همیشه می کردم.اما با خودم گفتم خب که چی؟ ما از همه چیز نتیجه می گیریم چون اینطوری بهتره؟ ما همیشه پایانهای خوب میخایم.بعضیامونم که تنمون میخاره با پایانهای باز حال می کنیم. اما اینا که پایان نیست.من میگم چیزی که استارتش خورده باشه محاله تموم بشه. همه ی فیلما درست بعد از اینکه تیتر پایانی برای بیننده میاد بالا دارن غلط خودشونو میکنن. هیچ پایانی وجود نداره؛حتی برای آدمی که مرده.و نوشته ای که به نقطه ختم شده.کتابها میتونن تا هزاران جلد ادامه داشته باشن و فیلمها میتونن هزاران سال طول بکشن.اما چیزی که معلومه خستگی و ناتوانی سازنده هاست.و میدونی،من همیشه بابتش عصبانی بودم.که چرا دیگه حق بودن توی اون دنیا رو ندارم؟مثل این می موند با یه تیپا پرتت کنن بیرون. بالاخره اون دو ساعت ناقابل زمانی بود که میتونستم کمتر به این فکر کنم که دارم با گاوی زیر یه سقف زندگی میکنم که یه آدم اونو زاییده و مدام درباره ی اینکه اول تخم مرغ وجود داشته یا مرغ فلسفه بافی میکنه.
و شاید اون لگد دردش خیلی زیاد تر از حد تصور باشه اگه مجبور باشی بقیه ی روز رو جایی باشی که نمیخوای.اما بهترین مکان برای توئه. و نمیتونی بگی این اتاق بوی گند میده مگر اینکه خودتم بوی گندشو بدی
پ.ن: ویل میره تا دختره رو ببینه؛با اون اسقاتی توی جاده سبز گاز میده.اینطوری همه چی بخوبی و خوشی تموم میشه.اسامی بازیگرا میاد بالا.دیگه بقیه ش به تو مربوط نیست؛اینو نویسنده میگه.شایدم کارگردان.
بین خودمون بمونه؛شاید اون دختر تا حالاش با یه پسر پولدار ریخته باشه رو هم.یکی که از دانشگاهشونه. اما بیبی،اینا دیگه به تو مربوط نیست.
پ.ن:دیگه نمیتونم خودمو توجیح کنم برای ادبی نوشتن. تبدیل «رو» به «را» .چقدر سخیف و زننده ست! نتیجه ی جایگزین کردن فیلم با کتابه،میدونم.
پ.ن: این روزا کم نیستن آدمایی که حقو به من نمیدن.اما تقصیرو چرا.اون همیشه مال خودمه.

۳۶۲ ـُـمین روزِ سال ۴
کنت ویلیام

Overuse

زیاد فیلم می بینم؛سینمایی و سریال. این باید نگرانم کند.
دوماه از وقتی که واقعا کتابی خوانده ام می گذرد و تا همین دیشب، درگیر محاکمه ی مرسو بودم. دست آخر سه صفحه را باقی گذاشتم و کتاب را به صاحبش برگرداندم.دلم نمیخواست خودم را مجبور به تمام کردن کاری کرده باشم.حتی اگر آن از بهترین ها باشد. که مسلما نبود؛ چطور میتوانستم اعدام مرسو را تماشا کنم؟
و بعد از همه ی اینها، باید عذاب وجدان داشته باشم. فلش های پر خالی برگردانده می شوند و زمان به رویت تف می اندازد. دیدی امروز هم تمام شد؟! 
همه چیز برایم شده سکانس ها و صحنه ها. دبیر شیمی نکته ای میگوید و متوجه نمی شوم؛حواسم پرت است. حالا میخواهم بکشمش عقب. تا دوباره تکرار شود؛نمی شود.تلاش نافرجامی ست.
از مدرسه برمی گردم.زنی مسن با پیرمردی کل کل می کند.سر کرایه.این کاری ست که راننده تاکسی ها برایش آفریده شده اند؛هیچوقت قانع نمی شوند.

استثنایی ندیده ام.بنا می گذارم بر اینکه همه شان سروته یک کرباس اند.
دعوایشان بالا گرفته بود.مرد روی زن دست بلند کرد و زن جیغ کشید.با پلاستیک خریدهایش توی صورت مرد می زد. تقریبا به در خانه مان چسبیده بودند.با این حال انگار داشتم فیلم تماشا می کردم. انگار چیزی مجزا از آنها و اتفاقاتی بودم که داشت رخ می داد.

فیلم باز ها،آنهایی که تا چهار صبح بیدار می مانند درحالی که فردایش امتحان ریاضی دارند، نمی توانند دل خوشی از زندگی خودشان داشته باشند.فیلم و سریال مرهم است. میشود با شخصیت هایش خندید،گریه کرد.به آنها عشق ورزید و گذاشت همه چیز تمام شود. 
و در آخر سپاس گزار بود. این چیز کمی نیست؛وقتی هیچوقت از روزهایم راضی نبوده ام. و همینطور پایان ناامیدکننده ای که دارند.

امروز ظهر دوتا دختر دبستانی دعوا می کردند.یکی شان که جلوی من بود و سعی می کرد از فحش های استانداردتری استفاده کند به آن یکی گفت: ایشالا بابای تو هم مثل بابای من شهید بشه.
نفهمیدم نفرین می کند یا دعا.

پ.ن:عکس صرفا بازیگر مورد علاقه ی موقتی ام می باشد.لعنتی همه ی آدمهایش موقتی اند.

 

 

۳۰۸ ـُـمین روزِ سال ۵
کنت ویلیام