دراکولا

دراکولا

:)

بابا هرشب برای بچه اش قصه می گفت.خود بچه می گفت اگر مادرش نمی مرد عمراً بابا ازین پتروس بازی ها در می آورد.شاید بابا، بی مادری بچه اش را یک کمبود می دانست.
کمبودی که رفته رفته در وجود بچه رسوخ میکرد و مثل یک حفره گودی اش حس میشد.
شاید هم بابا می ترسید. می ترسید بی مادری بچه اش، معضل شود...دهان مردم را وا کند! میدانید که... این دهان ها اگر باز شوند بسته شدنشان با خداست.
رفته بود یک عالمه کتابِ آشپزی خریده بود!
یکی از بچه پرسیده بود:مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟!!
گفته بود:بابا!
مگر نه اینکه مامان در بابا ادغام شده بود؟!
معلوم بود که مامان را بیشتر دوست دارد!

۹۸ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

:)

مادر بچه را خواباند روی پاهایش و به امید اینکه زودتر خوابش ببرد به تکان ها شدت داد.در این بین برایمان تعریف کرد که خیلی دلش میخواسته اسم بچه را بگذارد  "طاها".بعد هم آهی کشید و اضافه کردش که تو زندگی هیچی همانطوری که میخواسته پیش نرفته..‌.
راست هم میگفت!عباس بچه ی همسایه مان دوسال وسه ماه پول جمع کرد که طوطی بخرد_بیچاره عشق طوطی بود_ آخر سر هم وقتی داشت از پرنده فروشی برمی گشت یک وانتی بهش زد وخودش وطوطی اش را فرستاد آن دنیا.
بچه تا مچ دستش را داده بود تو حلقش.مادر دست بچه را بیرون آورد و به پرز های قالی نگاه کرد:یکماه قبل از بدنیا اومدنِش یهو سر وکله ی پدربزرگش پیدا شد و گفت الّا و بلّا اسمِش رو بزارید محمد...ما هم توافق کردیم که بالاخره اسمش بشه <محمد طاها>. اما باباش زیر بار نرفت.گفت به اسم بچه نباید پسوند آویزون باشه و چه معنی داره یه آدم دو تا اسم داشته باشه...
به اینجا که رسید ساکت شد.
خواهر بچه آمد تو اتاق و گفت:اسمش رو گذاشتیم محمد.
پرسیدم:محمدِ چی؟
_ محمدِ خالی!
تعجب کردم! اینها با کی لج داشتند؟!
مگر "خالی" پسوند نبود؟!
حالا چه فرقی میکرد... محمدِ خالی یا محمدِ طاها!
اسم،اسم است دیگر.

۹۷ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

:)

آدم بزرگ ها  فقط بلدند قضاوت کنند.مثلا همین رئیس رستوارن ،داشت بدجوری قضاوتم میکرد.
یک ریز عربده میزد :"آره وما تعطیم واینا...تو هم نمیتونی بیای تو واینا.
بدجوری گرسنه بودم.بهش گفتم که پول غذا را هم دارم. مرتیکه ی نفهم با آن دستهای چندشش هلم داد عقب که:معلومه اینقدری با هندزفری آهنگ گوش دادی که کر شدی،نمیشنوی میگم گورت رو گم کن.
شرط میبندم که بازنش دعواش شده بود.وگرنه آدمها مگر غیر از این یک مورد هم بهم میریزند؟بابا مامان من هم خیلی دعوا میکردند.البته قبل از اینکه بمیرند..یا به قتل برسند!
من چاقو جیبی ام را از تو جورابم درآوردم و زدم تو شکمش.هیچوقت نفهمیدم چرا با اینکه اسمش را گذاشته اند چاقو جیبی آنرا توی جورابم جا سازی می کنم.
زدم توشکمش و میخواستم فقط از صدای آه وناله اش لذت ببرم اما به گمانم طحالش را ناکار کردم.
بنده خدا همانطوری که با دودستش جلوی شکمش را گرفته بود و آخ واوخ میکرد،سعی داشت خیلی نامحسوس یک کلمه ای را بهم بگوید.از آنجایی که همیشه استعداد لب خوانی ام از دیکته نوشتن سر تر بود،فهمیدم چه دارد میگوید.داشت بهم میگفت"روانی"!
خودم خوب میدانم که یک روانی ام و همه هم اینرا بهم گوشزد میکنند.اما اگر بابایم را ببینید!او یک روانی به تمام معناست.او اخلاق گندی دارد.هیچوقت ما را شام بیرون نبرد و این قضیه یک جورهایی عقده شد بیخ دلم.اما من همیشه تو آشپزخانه مان سیب زمینی و گوجه سرخ میکردم.
تو دنیای رستوران ها اوضاع کلا" متفاوت است.همه چیز زمانی شده.اینجوری:سیب زمینی را میزاری یک جایی.یک دکمه را فشار میدهی.دینگ که صدا داد درش می آوری.حالا سیب زمینی ها آماده شده!
شاید بخاطر همین بود که همیشه سیب زمینی هایم میسوخت وگوجه هایم هم له میشد.
بعد از قتل اون یاروئه رئیس رستوران،یه عالمه احساس گناه داشتم.این حس داشت کچل ام میکرد..و من نمیتوانستم از شرش خلاص شوم.در نتیجه طریقه برخورد با درد احساسی را تو گوگل سرچ کردم ودیدم که تو یک وبلاگی نوشته شده بود اگر همه چیز را روی یک کاغذ بنویسی و بعد بسوزانیش حالت بهتر میشود.برای همین نامه را نوشتم.و موقع نوشتن از چشمم آب درآمد!!تا حالا همچین اتفاقی برایتان افتاده؟!همینطوری بی دلیل از چشمهام آب بیرون میریخت.انگار مثلا من یک جور مشک ام که توش از آب پرشده!
بعد دوباره تو گوگل سرچ کردم دیدم خودش هست!بهش میگویند 《گریه》.
و بعدش که گریه ام تمام شد نامه را سوزاندم.ولی احساساتم هنوز سرجایشان بود.بعد فهمیدم که داشتم به یک سری دری وری خودساخته توسط یک مشت نوجوان علاف که تو وبهایشان نشر میکنند،عمل میکردم.حسابی خجالت کشیدم!
تصمیم گرفتم تا حدودی این حس ناخوشایند را فراموش کنم.و شلوار جین ام هم حسابی در این قضیه دخیل بود.
تاحالا جین چسب پوشیدید؟بنظر اصلا چیز خوبی نیست.
بعلاوه چرا شلوار جین انقدر تنگ هست و موبایلها اینقدر بزرگ؟
فکر کنم دوباره شدم همان آدمی که یک ریز حرف میزند و حتی یک لحظه هم خفه نمیشود!
ازین آدم متنفرم.توی هواپیما کنار یه همچین آدمی نشسته بودم،فاجعه بود!
(تقدیم به کای،دوست داشتنی ترین قاتل روانی دنیا)

۹۵ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

:)

یک دختر وقتی ۱۵ سالش شد به چه چیزی فکر میکند؟

یک آدم چند ساله میتواند جواب این سوال را بدهد؟

یک دختر وقتی به سن ۱۵ سالگی رسید بخودش این اجازه را میدهد که تجربه نکرده هایش را بالا پایین کند؟

یک روزی که مهم نیست کدام روز بود،بخشی از وجود همین نوجوان تفسیر کرد که هر تپش قلب،حیاتش را ضمانت میکند.و این در حالی ست که او نه صدای آن را میشنود ونه بالا وپایین رفتنش را بوضوح حس میکند.خوب تر که فکر کرد فهمیدتنها زمانی می تواند آنرا حس کند که یا عاشق شده باشد و یا اینکه حسابی ترسیده باشد.باز که بیشتر فکر کرد دید نه! وقتی که ترسیده باشد هیچ هم حواسش به حرکات قلبش نیست! او فقط ترسیده و ترس تمام وجودش را دزدیده است..‌.پس عمیق تر فکر کرد..

و اینطوری شد که یک دختر در سن پانزده سالگی استنتاج کرد تا زمانی که در بند عشق باشد میتواند زندگی را لمس کند.

+معشوق یک بهانه ست،اگر میخواهیم عاشق باشیم!

کاری ندارم کجایی؟چه میکنی؟

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود.

۹۴ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

:)

هر روزمان را با اشتباه خط خطی میکنیم.میبینی؟ما باید اشتباه کنیم و این بخشی از زندگی ماست.اشتباهی که به خوبی ها معنا می بخشد.
در این بین به یک مقصر هم نیاز داریم.از قضا اینهم جزئی از ماست که باید"مقصر گردی" کنیم.
نیوتون هم یک مقصر گرد بود.او جاذبه را مقصر افتادن سیب دانست.درحالی که خودش بیشتر از همه مقصر بود.لعنتی فقط حجم کتاب فیزیک را بیشتر کرد.
همه مقصر اند و این درحالی ست که هیچکس مقصر نیست.
تنها تفاوت در این است که چه کسی تقصیر را گردن میگیرد و چه کسی تقصیر را به گردن دیگران می اندازد.

۹۳ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو

Start over

سوختن در آتش خویش را خواهان باش.
بی خاکستر شدن کی نو توانی شد؟

هر شروع،برهان یک پایان است
۹۳ ـُـمین روزِ سال
کنت مونت کریستو