دراکولا

Nobody lies

در اغلب مواقع، ما معترف ایم که شخص مقابل ، همان شخصی نبوده که انتظارش را داشته ایم. که بعد از مدتی عوض شده است. این تفکر،باعث میشد بخواهم با آدم های کمتری آشنا شوم. اما یک لحظه صبر کن، اگر این تنها خاصیت شروع هر چیزی باشد چه؟ اگر به دلیل شناخت ناکافی، برای شخصی که چیزی را با او شروع کرده ایم ، در دنیای خودمان به اندازه ی کافی جا وجود دارد، و اگر تنها بخاطر این شناخت ناکافی توانسته ایم او را در کنارمان داشته باشیم، پس شروع ها هیجان انگیز نیستند؟ 
زمانی که ناگزیر می دانیم بندرت یک شخص می تواند در دنیای ما - در دنیای معیار ها و دسته بندی های ما- دوام بیاورد، تنها شروع است که می تواند این کار را به مدت کوتاهی انجام دهد. بعد از آن، گند همه چیز در می آید. ادامه دادن دیوانگی ست. باید با یک شروع دیگر، خود را درگیر ناشناخته هایی کنیم که بسرعت تغییر پذیر اند‌. پایان چیز بدی نیست،وقتی یک شروع هیجان انگیز دیگر در انتظار ماست.
پ.ن: سه قسمت از سریال تازه بیرون آمده ی «همسر مسافر زمان» دیدم و قبل از آن که گندش در بیاید، همانجا رهایش کردم.
نمی توانم ایده ی سریال را قبول کنم. سفر در زمان، دست کم طوری که سریال به ما نشان میدهد، غیر منطقی ست. مسافر زمان، به گذشته برمیگردد تا به نسخه ی کودکی اش مهارتهای لازم برای هر جهش زمان را آموزش دهد در حالی که تغییر در زمان ، اجتناب ناپذیر است و همین شخص، نمی تواند مانع مرگ مادرش شود. 
از طرفی، اتفاقات چه زمان برای اولین بار رخ دادند؟ 

 

۷۴ ـُـمین روزِ سال ۰
Miss Williams

A butterfly only stay for a while.

چیزهایی هستند که من را به وجد می آورند و این چیزها ، بندرت محبوب و قابل بیان اند. سریعا رد می‌شوند. با یک نگاه منطقی و سالم، حتی ممکن است من را به بیماری ای روانی محکوم کنند. اما من از این چیزها لذت میبرم. با وجود آنکه میدانم(nevertheless) ، یکی از آنها بود.البته تنها به اندازه ی سه قسمت آغازین. معمولا سریال ها را برای شروع  نگاه میکنم. اگر قوت اولیه حفظ شود، آن را ادامه می دهم. اما هرگز قسمت آخر را تماشا نمی کنم. یک جور فریب ذهنی ست؛ برای تمام نشدن تمام چیزهایی که نمی خواهم تمام شوند.
پروانه، نه به آن منظور و نمادی که در سریال به کار رفته بود، که به معنایی دیگر ، برای من با ارزش شده است. پروانه، یک مثال صادق از رفتاری ست که در تمام دوران کودکی و نوجوانی و بعد از آن جوانی، از روی غریزه انجامش دادم؛ یک جا نماندم، با یک نفر نماندم. و یک پروانه شدم. یک پروانه ی سفید بدون خط و خال. هیچ دوستی نبود که آن را به من نسبت بدهند و در عین حال، به تمام آدمهایی که همکلاسی ام بودند به طریقی، نزدیک بودم. پای درد و دل هایشان نشسته بودم. راز هایشان را نگه داشته بودم. اما دوست نزدیک شان نبودم. 
یک شب بخاطرش گریه کردم. بعد از بیست سال، از این موضوع شرمنده بودم. چون نمی‌دانستم یک پروانه ام. چون برای رفتارم اسمی پیدا نمی کردم. 
حالا یک اسم پیدا کرده ام. یک سبک پیدا کرده ام.
به گمانم اسامی ، به  آسان تر پذیرفتن چیزی که هستیم کمک زیادی می کنند.حتی شاید به همین یک علت، وجودیت دارند. 
من یک پروانه ام.حالا یک اسم دارم؛ پس مقبولیت دارم.

 

 

 

 

۶۴ ـُـمین روزِ سال ۰
Miss Williams

یادداشت اول

اینجا یک گورستان متروکِ حسابی ست. جایی که تابوت دراکولا برای مدت‌های بیشتر و بیشتری باز نمی شود. کنت دراکولا ، برای مدتی نمی خواست بیرون بیاید. حالا، نمی تواند. لولاهای روغن کاری نشده زیر باران های اخیر، به کلی زنگ زده اند و به سختی در جای خود حرکت میکنند. قوای تحلیل رفته ی جناب کنت به او اجازه ی خروج نمی دهد. فکر می کند.میبیند چندان هم مایل به بیرون آمدن نیست. مایل به تعقیب و ترغیب دختران جوان سرمست نیست. به نزدیکی آدم ها. و بعد، نشان دادن چهره ی حقیقی اش. کنت دراکولا میخواهد مستقیما برود سر اصل ماجرا؛ فرو بردن نیش در گردن یک انسان بدون تمام رمانتیک بازی های مقدماتی.

دراکولا خسته است. از  تمام خون خواری هایی که  به نام او تمام میشود در حالی که هر یک از آدمها، هر شب و روز، چنگالهایشان را دور گلوی یکدیگر فشار می دهند و نیش هایشان را چنان با ظرافت در گلوی قربانی فرو می کنند و سپس  با عطشی دیوانه وار  از خون یکدیگر می مکند وخیالشان راحت است همه چیز درست پیش رفته است. دراکولا از جای نیش هایی که در روز ثبت می شود خسته شده است.

هنوز هم تمام خونخواری ها را به پای کنت دراکولا می نویسند.

 

 

۳۹ ـُـمین روزِ سال ۳
Miss Williams

The art

ما با هنر خودمان را عریان می کنیم. با کلمات ، رنگ ها، نُت ها و حتی پارچه ها. می گذاریم چیزهایی از درونی ترین بخش ما به بیرون جاری شوند. ما با هنر عقده گشایی می کنیم و بعد آرام می شویم.با هنر فریاد می‌زنیم و خالی میشویم. به همین سبب، همیشه می ترسیم. از رویارویی آثارمان با قضاوتها. گاهی جرئت پیدا می کنیم. اگر تحسین شویم ادامه می دهیم و یک هنرمند واقعی محسوب میشویم. اگر شانس بیاوریم در قطعه ی هنرمندان دفنمان خواهندکرد.اما همه ی ما هنرمندیم. هنر، توانایی نیست؛شیوه است. راهی برای جاری شدن به بیرون. آنچه به آثار ارزش و جایگاه می دهد آن چیزی ایست که درون ماست. یک اثر هنری ارزشمند نیست مگر اینکه خالقش چیزی باارزش در درون داشته باشد.

 

 

 

۲۳۹ ـُـمین روزِ سال ۵
Miss Williams

Another love

تام اودل حرف صادقانه ای میزند؛برای گرفتن دستهای جدیدی که بسویش دراز شده اند، برای فشردن و بوسه زدن بر آن دست ها ، جانی ندارد. که تمام اشکهایش در عشق نافرجام دیگری خرج شده اند.
در لحظات پایانی فصل اول sanditon، شارلوت ، دختری که تا قبل از بیرون آمدن از روستا چیزی از عشق نمی دانست ، با چشمهایی آغشته به اشکِ ناکامی  در درشکه ای نشسته بود و به روستایش برمی گشت.
البته که آن اشک ها خشک خواهند شد.حتی در عرض چند ثانیه. اما چیزی از درون، چیزی از اعماق ما، هرگز مثل قبل نخواهد شد.

“No man ever steps in the same river twice. For it's not the same river and he's not the same man.” - Heraclitus

پ.ن: داشتم فکر می کردم اگر عشق و محبت قرار داده شده درون ما جیره بندی شده باشد چه؟ اگر حقیقتا برای اشک های ریخته شده جایگزینی نباشد؟ آنوقت با چه کسی خواهیم رقصید؟! 

 

 

۲۱۶ ـُـمین روزِ سال ۳
Miss Williams

لبخند

لبخند را باید برای نه بیان احساسات خوشایند، که برای عقب راندن احساسات ناخوشایند ساخته باشند.
پ.ن: چون باید لبخندهای زیادی بزنم، دندانهایم را ارتودنسی کردم.

 

 

 

 

۲۰۴ ـُـمین روزِ سال ۳
Miss Williams

Im just like dr jekyll and mr hide.

"دشمن ترین دشمن تو ، دیوی ست که درون توست."

 زیر ترقوه ها،در هر دوطرف ، خط بخیه تا جایی که به استخوان جناق می رسید ادامه داشت. دور مچ ها، روی بازوها ، خطی در وسط شکم و بالای زانوان و حتی روی مچ پاها هم همینطور.تمام اندام های داخلی را در آورده بودند.همه شان - همه ی رگ ها و تمام اعصاب مرکزی و محیطی- جایگزین شده بودند.اعضا از اشخاص مختلف به قرض گرفته شده بود.یک سرقت بزرگ اما مخفیانه از قبرستان.یک عضو کوچک؛شاید یک قلب به اندازه ی مشت دست.و بعد تمام اینها در بدنی گردهم آمده و در نهایت راهیِ همان قبرستان می شدند. بعد از چند ده سال، مردگان دست هایشان را از زیر خاک نم گرفته دراز می کردند و هر کدام، عضو به سرقت برده شده ی خودش را برمیداشت.آن را در بدنی که دیگر خیلی بدن نبود می گذاشت و آنکه کلیه اش را پس می گرفت سعی می کرد نیمی از کلیه ها را زیر دنده ها و اندک گوشت فاسدی که میان استخوان ها تار عنکبوت تشکیل می داد جا دهد. 
تمام اعضا جایگزین شده بودند جز آنچه مغز و خون می نامیدند. دکتر با پارچه دستهایش را پاک می کرد. گفت: حالا دیگر فقط یک نفر نیستی مرد جوان، هزاران نفری. هزاران نفر! 
- مگر قبل از این فقط یک نفر بودم؟ 

 

 

​​

 

At day I am all gentle and kind
At night  it will appear, my second mind.
What seems to be a man at ease
is man bearing a dreadful disease.
I walk around with something to hide
I'm just like Dr Jekyll and Mr Hyde!

When daylight ends and darkness falls
My mind turns and the Demon calls.
From a gentleman to evil I turn
I will slipp your throat and let your body burn.
I've got so much anger inside
I'm just like Dr Jekyll and Mr Hyde!

 آنچه از ترس خون را منجمد کند و ضربان قلب را بالا ببرد.

۲۰۳ ـُـمین روزِ سال ۰
Miss Williams

Some times when you lose,you win

برای یک لحظه، خوشحال شدم اگر می مرد. قبل تر، توی خوابی، بالای سر  قبرش ایستاده بودم و تمام وجودم جمع می شد،مچاله میشد و درد زیادی توی آن خواب بود. 
حالا، بعد از ترسی مشهود از خودکشی اش ، یک لحظه ، به اندازه ی فرو رفتن دم تا نایژک انتهایی، خوشحال شدم. گفتم اینطوری همه چیزش برایم جاودانه میشود.لابد میشود.یعنی باید بشود.
با کسی حرف میزدم که می‌گفت یکبار عاشق شده.اما زیاد دوام نیاورده. که معشوق مرده و همه چیز را با مرگش جمع کرده و برده. ایده ی خودم را با او در میان گذاشتم. گفتم اینطوری همه چیز جاودانه میشود. گفت نه، فقط حسرتش جاودانه می شود. پرسیدم باهم بودید؟ گفت آره. پرسیدم او هم دوستت داشت؟ گفت آره. دیگر چیزی نپرسیدم. چیزی نداشتم که بپرسم. فلسفه ی من برای جاودان کردن چیزهای نداشته خوب بود.چیزهای ندیده، نشنیده و نیامده. بعد از آمدن فقط رفتن است.بعد از دیدن فقط ندیدن. بعد از شنیدن فقط نشنیدن. هیچ چیز جاودانه نمیشود.جز حسرتش. 
پ.ن: بعد از تمام شدن پاییز، می شود در هوای سوزناک زمستان نفسی تازه کشید و گذاشت بازدم، همانجا روبه رویت، معلق در هوا، یخ بزند.

 

 

 

۲۰۲ ـُـمین روزِ سال ۴
Miss Williams

One is glad to be of service

گاهی فکر می کنم اجتماعِ اجزاء تأثیری کلی بر وجودم گذاشته. مثل هر کروماتین، ولو شده ام روی زندگی ام.باید یک نفر پیدا شود،یک اتفاقی بیفتد تا خودم را جمع کنم.فشرده شوم و بعد میتوز را شروع کنم. اندرو بدون داشتن سلول، میتوزش را شروع کرده بود.یا دست کم برای شروعش مصمم بود. عشق را در دست هایی که تا نفسِ آخر رهایش نکردند یافته بود و تنها چیزِ باقی مانده، تنها کمبود اساسی، انسان نبودن بود. نداشتن سلول.نداشتن کروموزوم. اما با این حال، آنچه باعث میشد جمع شود،فشرده شود و به خودش بیاید را پیدا کرده بود. و برای انسان بودن، همین کافی ست. حتی گاهی تمام اشکال از کروموزوم هاست؛داشتن ژن های اشتباهی و در پی آن بروزی دردناک.
من عشق را زمین گذاشتم اندرو.رهایش کردم. توی چاه انداختم. قبل تر، توی وزیکول هایم ذخیره شان می کردم. همراهِ ناقل های عصبی آن را از  چشم  بواسطه ی نورون ها تا قلب هدایت می کردم و از آنجا ، خون به تمام ارگان ها پمپ می شد. حالا نورون ها یکراست به مغز منتهی می شوند و دیگر هیچ چیز نمی بینم. همه چیز بیهوده شده آندرو.همه چیز خاکستری ست.

 

 

 

-Goddamn it, Andrew! If you're going to succeed at this thing you're trying to do...you've got to stop being so damn deferential!
-I can't help being deferential. It's built-in!
-Then change!
- Change? I have changed!
- I don't mean on the outside. Change on the inside. Take chances, make mistakes. Sometimes it's important not to be perfect. It's important to do the wrong thing!
-Do the wrong thing?
-Yes
- Why? I see. To learn from your mistakes
- No. To make them! To find out what's real and what's not, to find out what you feel. Human beings are terrible messes!
- I'll grant you that. I see, this is what is known as an irrational conversation, isn't it?
- This is a human conversation. It's not about being rational. It's about following your heart!
-And that's what I should do?
-Yes. And you have a heart, Andrew. I feel it. I don't even believe it sometimes, but I do feel it!
- And in order to follow that heart...one must do the wrong thing
- Yes!
- Thank you!

[Instrumental]
One is glad to be of service


-So you're not married yet?
-No, two weeks from Saturday
-I'm not too late. Are you positive you're doing the right thing?
-Positive?
-About getting married?
-I'm never absolutely positive on anything!
-You could be doing the wrong thing!
-I'm pretty sure I'm doing the right thing
-Great!
-Why is that great?
-You told me to do the wrong thing. You aren't doing the wrong thing, you're doing the right thing. Safe to say, you're not following your own advice, 'cause if you were, you wouldn't marry him
-Because I would be doing the right thing
-Precisely!
-In some strange way, you're starting to make sense!
-Good. Do you have any idea what it's like to be in love with someone who's marrying someone else? Someone who's totally magnificent? Someone who walks into a room and lights it up like the sun? Someone who you know is lying to herself?
-Lying?
-Convincingly. Very very much so
-About what?
-That you don't love me when I know, at least in some way, you do!
-And how do you know that?
-Portia, I have done everything, inside and out!
-That stuff doesn't matter to me!
-Well, something matters. 'cause if I'd have to believe that nothing mattered, you'd love me...and not some man whose chin could sink the Titanic! What? See? It's true, isn't it?
-Sorry
-Does he light you up like this? Does he make you laugh?
-Nobody makes me laugh like this!
-Good. Then admit it. Admit that you love me. Give me one kiss. That's all: One quick kiss. Just one kiss could not jeopardize a glorious marriage. Besides, it would also explain why your pulse just jumped from 66 to 102 beats per minute. Your respiration is doubled. You're putting out clouds of pheromones, Portia
-It's not fair to read me like that!
-I know. Love isn't fair. I'm reading your heart. I'm asking you to follow it. Begging you. Begging is supposed to be humiliating, I don't care. I love you, Portia. I loved you the very first moment I saw you

۱۹۳ ـُـمین روزِ سال ۱
Miss Williams

Summer fades away

داشتم به یک پیراهن آبی رنگ فکر می کردم.با چین های کافی روی سرآستینش.با یک کمر باریک.این دوتا تنها چیزهای باارزش یک لباس اند؛آستین های چین دار و کمر باریک.
بلد نیستم برقصم.اما با یک پیراهن آبی شاید بتوانم.تقریبا این یک عادت کهنه است که همیشه ،عکس لباسهای فروخته شده را توی گوشی ام نگه میدارم و حتی یکبار تا مرز چاپ تمامشان پیش رفتم.اما پولم کفاف نداد.انگار لباسها با رنگ و طرحشان می توانند یک روح پیر را مخفی کنند.نمی توانم بگویم چطور، اما فهمیدم بعضی روح ها پیر اند. که هر شب دندان هایشان را توی لیوانِ آبی قایم می کنند و می روند تا استخوانهای پوک و زانوهای رنجورشان را روی تخت پهن کنند. بعد از آن ، تنها ایده ای که درباره خودشان دارند متفاوت بودن است. بدنیا آمدن در قرن اشتباه و در قاره ی اشتباه. آنوقت است که حسابی منزوی می شوند.سرشان را می کنند توی یقه ی خودشان و میخواهند از مزیت های گوشه گیری بگویند. این آسان ترین راه است.اما راه حل نیست. 
حتی یک پیراهن آبی با کمر باریک و چین های کافی هم، کافی نیست. نمیدانم چه چیزی کافی ست. به هرحال، روی تلی از نارضایتی ها غلت میخورم.که این هم کافی نیست.
بعد از  پیراهن آبی، به ترس فکر کردم. به یک داستان ترسناک عامه پسند*. به مرده ای که زنده شده بود ولی فرانکشتاین در رعد و برق زنانِ آسمان، با دیدن موجودی عریان، ایستاده در تاریکی، اشک شوق در چشمهایش حلقه زد در حالی که تمام اینها می توانست خون را در رگهای من بخشکاند.شاید ترس، ندانستن بود و یا به درستی نشناختن. شاید چنگال های من تیزتر باشند و تاریکی از جایی در درونم بجوشد. آن وقت، هیچ‌کابوسی من را نخواهد ترساند.

 

 

*pennydreadful

 

۱۸۸ ـُـمین روزِ سال ۱
Miss Williams